به آن هيأت گفت : توجه داشته باشيد وقتى وارد دربار پسر هند مىشويد : به هنگام سلام دادن او را خليفه نخوانيد ، چون با اين طرز برخورد در نظر او بزرگتر خواهيد شد ، هر چه مىتوانيد او را تحقير كنيد . متقابلا معاويه به حاجبان درگاهش گفت : من حدس مىزنم كه پسر نابغه مقام مرا نزد آن عده كه همراه وىاند كوچك كرده است ، بنابراين ، توجه داشته باشيد وقتى آن هيأت وارد مىشود ، با تمام قدرت آنها را به تعظيم واداريد و در فشار بگذاريد به طورى كه وقتى هركدامشان به نزديك من مىرسد ، به نفسنفس افتاده باشد . اولين كسى كه وارد شد ، مصرىاى بود به نام ابن خياط . همينكه وارد شد ، او را به تعظيم واداشتند ، و گفت : سلام بر تو اى پيامبر خدا ! و ديگران از وى تبعيت كردند .
چون از حضور معاويه به در شدند ، عمرو به آنها پرخاش كرد كه خدا لعنتتان كند ، من گفتم در سلام دادن او را فرمانروا نخوانيد ، آن وقت او را پيامبر مىخوانيد ! « 1 »
ممكن است همين حادثه ، تخم آن مسلك فاسدى را كاشته باشد كه جمعى از هواخواهان معاويه پس از وفاتش پيش گرفتند . شمس الدين نياء مقدسى « 2 » مىنويسد :
مردم اصفهان يك ابلهى و مبالغهپردازىاى در حق معاويه دارند . برايم مرد زاهد و متعبدى را نام بردند . از قافلهام جدا گشته آهنگ ديدار وى كردم و شبى را نزدش به سر آوردم و پيوسته از او سؤال كردم تا رسيدم به اين مسئله كه نظرت دربارهء صاحب « 3 » چيست ؟ بنا كرد به بد گفتن و لعنتكردن وى و افزود كه او مذهبى آورده است بيگانه و ناشناس . پرسيدم چه مذهب و عقيدهاى ؟ گفت : مىگويد : معاويه پيامبر مرسل نبوده است ، پرسيدم : تو چه مىگويى ؟ گفت : همان را كه خداى عزّ و جل گفته است : ميان هيچ يك از پيامبرانش با ديگران جدايى قائل نمىشويم . ابو بكر پيامبر مرسل بود و عمر پيامبر بود ، و هرچهار خليفه را نام برد و آنگاه افزود : و معاويه نيز پيامبر بود ، گفتم : چنين مگو و
هامش
( 1 ) . ر ك : تاريخ طبرى : 6 / 184 ؛ تاريخ ابن كثير : 8 / 140 .
( 2 ) . ابو عبد اللّه محمد بن احمد شامى ( 336 - حدود 380 ) .
( 3 ) . يگانه وزير شيعى ، صاحب بن عباد است كه شرح حالش را ديديم . ر ك : الغدير ( متن عربى / چ 2 ) :
4 / 42 .