2 - مردى از شاميان در اثناى نبرد صفين به ميدان آمده در ميان دو سپاه بانگ برداشت : اى ابو الحسن ، اى على ! به نبرد من بيا . على به نبردش پيش رفت تا به جايى كه گردن اسبهاشان در يك رديف قرار گرفت . آن مرد گفت : اى على ! تو پيشاهنگ اسلامى و افتخار هجرت دارى . آيا اجازه مىدهى پيشنهادى بكنم كه از خونريزى جلوگيرى كند و اين جنگها را به تأخير اندازد تا تصميم خود را بگيرى ؟ على گفت : چه پيشنهادى ؟
گفت : تو برمىگردى به عراقت و ما عراق را به تو وامىگذاريم ، ما بر مىگرديم به شاممان و تو شام را به ما وامىگذارى . على گفت : مىدانم كه اين پيشنهاد را از ره خيرخواهى و دلسوزى مىكنى ، و اين موضوع مرا سخت به خود مشغول كرده و به بيدار خوابى واداشته است ، اما هرچه كردم ، ديدم راهى جز جنگيدن يا كافر گشتن به آنچه خدا بر محمد فرو فرستاده نيست ، زيرا خداى تبارك و تعالى از دوستدارانش خشنود نخواهد بود كه در زمين سر از حكم خدا پيچيده شود و آنان ساكت و سر بر فرمان باشند و امر به معروف و نهى از منكر نكنند . بنابراين ، ديدم جنگيدن برايم آسانتر و تحمل پذيرتر است از كشيدن غل و زنجيرهاى گران در دوزخ . « 1 »
3 - عتبة بن ابىسفيان به جعدة بن هبيره مىگويد : اى جعده ! ما به خدا قسم ، عقيده نداريم كه معاويه براى خلافت شايستهتر از على است اگر على در حق عثمان چنان نكرده بود ، لكن عقيدهء ما اين است كه معاويه در حكومت بر شام ذى حقتر از على است ، چون مردم شام موافق آن هستند . بنابراين ، از شام دست برداريد و آن را براى ما بگذاريد . به خدا در شام كسى يافت نمىشود كه بيش از معاويه براى جنگ اصرار نداشته باشد و نه در عراق كسى هست كه براى جنگ مثل على اصرار و جديد داشته باشد ، و ما بيش از آنچه شما نسبت به رهبرتان فرمانبردارى نشان مىدهيد ، نسبت به رهبرمان فرمانبردارى نشان مىدهيم . چقدر براى على بد است كه در نظر مردم ذىحقترين و شايستهترين فرد براى رهبرى آنها باشد ، اما همينكه به قدرت سياسى برسد ، اعراب را به نابودى كشاند .
هامش
( 1 ) . كتاب صفين ، نصر بن مزاحم 542 ؛ شرح ابن ابى الحديد : 1 / 183 .