تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الغدير ( فارسى ) — صفحة 448

مساهمون:

ص٤٤٨
دارى . او برخاسته گفت : به خدا مرا در وضعى خواهى ديد كه خوشايندت نيست ! على گفت : تو با همهء سواره و پياده‌هايت چه هستى ! خدا ترا زنده نگذارد اگر مرا زنده بگذارى . برو هرچه از دستت برمىآيد ، بكن . شرحبيل گفت : من اگر بخواهم سخن بگويم ، به جان خودم جز آنچه همين رفيقم الآن گفت ، نخواهم گفت . آيا جوابى غير از اين‌كه به او دادى ، دارى ؟ على گفت : آرى ، براى تو و رفيقت جواب ديگرى هم دارم . آنگاه پس از حمد و ثناى آفريدگار چنين گفت : خداى كه درخور ستايش بىحد است ، محمد را برانگيخت تا دين حق را عرضه بدارد ، و با آن از گمراهى برهانيد و از نابودى بگردانيد و از تفرقه به وحدت كشانيد . آنگاه خدايش به سوى خويش برد ، در حالى كه وظيفه و رسالتش را به پايان آورده بود . در اين وقت ، مردم ابو بكر ، رضى اللّه عنه ، را به جانشينى پيامبر برداشتند و ابو بكر عمر ، رضى اللّه عنه ، را جانشين خويش ساخت ، آن دو روشى نيكو داشتند و در ميان امت دادگسترند ، و اين را عليه آنها يافتيم كه بر ما كه خاندان رسول خدا هستيم ، حاكم گشتند ، لكن از اين خطاى آنان درگذشتيم و عثمان ، رضى اللّه عنه ، حاكم گشت و دست به كارهايى زد كه مردم بر او عيب گرفتند و به سوى او رفتند و او را كشتند . آنگاه مردم پيش من كه از كارشان بر كنار بودم ، آمدند و گفتند : بيعت كن . من خوددارى كردم . دوباره به من گفتند : بيعت كن ، زيرا امت جز تو كسى را براى خلافت نمىپسندد و مىترسيم اگر بيعت كنى ، مردم دچار چند دستگى شوند . به همين جهت ، با آنان بيعت كردم ناگهان با تفرقه‌افكنى دو مردى كه با من بيعت كرده بودند ، روبرو گشتم و با سركشى معاويه كه خداى عزّ و جل نه سابقهء درخشانى در ديندارى نصيبش كرده و نه پدرى كه از سر صدق به اسلام درآيد ، و اسير آزاد شده‌اى است پسر اسير آزاد شده‌اى ، و حزب و قبيلهء مهاجمى از همين قبايل مهاجم ضد اسلام است ، و او و پدرش همچنان دشمن خداى عزّ و جل و پيامبرش بودند تا از ره ناچارى و به اجبار تن به اسلام دادند . اينك از شما تعجب است كه همراه او به سركشى پرداخته‌ايد و سر به او سپرده‌ايد و خاندان پيامبرتان