كتاب خدا و سنت پيامبرش عمل كند . مالك بن هبيرهء كندى كه در آن هنگام مردى از جماعت شام بود و در جريان بيعت حضور نداشت ، به نطق ايستاده گفت : اى امير المؤمنين ! اين سلطنت را و مردم را فاسد كردى و به نابخردان مجال عمل دادى .
اعراب مىدانند كه قبيلهء ما مردان كارند نه مردان حرف . ما كار بسيار مىكنيم در عين كم حرفى . دست خويش آر تا با تو بيعت كنم بر سر هرراحتى و ناراحتى .
زبرقان بن عبد اللّه سكونى در همين زمينه ابياتى سروده است . « 1 »
امام عليه السّلام و معاويه نامههايى رد و بدل كردهاند كه از آن ميان هرچه را مربوط به موضوع بحث ماست برگزيده مىآوريم .
بلافاصله پس از آنكه با حضرتش بيعت شد ، به معاويه چنين نوشت :
پس از سپاس و ستايش پروردگار ، مىدانى كه چه حجتها برايتان آوردم و از شما رخ برتافتم تا آنچه ناگزير بود و اجتنابناپذير ، رخ داد و داستان آن دراز است و سخن بسيار .
گذشته گذشته است و رخدادها رخ داده است . اينك از كسانى كه در آن سامانند ، بيعت بستان و با هيأتى از يارانت نزد من بيا ، والسّلام .
و به عبارتى ديگر :
پس از سپاس و ستايش پروردگار ، مردم عثمان را بدون مشورت با من كشتند و پس از مشورت با يكديگر و در حال اتفاق و همداستانى با من بيعت كردند . بنابراين ، به محض دريافت نامهام ، برايم بيعت بگير و اشراف اهل شام را كه در آن سامانند ، به صورت هيأتى نزد من اعزام كن .
ابن قتيبه اين نامه را به عبارت ديگرى آورده است . معاويه در جواب مىنويسد :
- ميان من و قيس سخن و خطاب نخواهد بود ، هرچه هست شمشير است و گردن زدن .
حضرتش در نامهء ديگرى به معاويه مىنويسد : جريان قتل عثمان را خبر دارى و بيعت عمومى مردم را با من و سرانجام ، كشته شدن كسانى را كه پيمان بيعتشان را با من گسستند . بنابراين ، در برابر تصميم عمومى مردم سر فرود آر ، و گرنه من همانم كه
هامش
( 1 ) . كتاب صفين ، ابن مزاحم 90 .