واقعيات ندارد و نمىبيند كه مثلا سعد بن ابن وقاص - از ده نفرى كه ادعا مىشود مژدهء بهشت يافتهاند و از اعضاى شوراى شش نفره - از بيعت با معاويه خوددارى ورزيده و مخالف حكومتش بوده است . روزى كه نزد معاويه رفته به او مىگويد : سلام بر تو اى شاه ! مىپرسد : غير از اين نمىشد بگويى ؟ شما مؤمنان هستيد و من اميرتان ، سعد بن ابى وقاص مىگويد : آرى ، در صورتى كه ما ترا امير و زمامدار خويش ساخته بوديم . يا به روايتى ديگر : ما مؤمنان هستيم ، اما ترا به اميرى و زمامدارى نگماشتهايم . معاويه مىگويد : مبادا كسى بگويد سعد از قبيلهء قريش نيست كه اگر بگويد ، او را چنين و چنان خواهم كرد ، چون سعد از شاخهء ميانهء قريش است و ثابت النسب . « 1 »
نمىبيند ابن عباس مخالف حكومت معاويه بوده و به او پرخاش نموده و مشروعيت حكومتش را نفى كرده است .
عبيد اللّه بن عبد اللّه مدينى مىگويد : معاويه به حج رفته از مدينه عبور كرد . جلسهاى ترتيب داد كه سعد بن ابىوقاص و عبد اللّه بن عمر و عبد اللّه بن عباس در آن شركت داشتند . رو به عبد اللّه بن عباس گردانيد كه تو حق ما را از باطل ديگران باز نمىشناسى و به همين سبب عليه ما بوده و با ما نبودهاى ، در حالى كه من پسر عموى عثمانم كه به ناحق كشته شد و از ديگران به تصدى حكومت ذى حقترم . ابن عباس در جوابش گفت : خدايا اگر چنين چيزى مىبود ، عبد اللّه بن عمر ذى حقتر از تو به تصدى حكومت بود ، چون پدرش پيش از پسر عمويت كشته شده است . معاويه گفت : اين دو مثل هم نيستند ، زيرا پدر اين را مشركان كشتند و پسر عموى مرا مسلمانان . ابن عباس گفت : به خدا قسم اينكه مسلمانان او را كشتهاند ، ترا از حق تصدى بيشتر دور مىسازد و استدلالت را قاطعتر مىكوبد و رد مىنمايد . در نتيجهء آن سخن ، معاويه دست از او برداشت . « 2 »
يا توجه ندارد كه عايشه ادعاى خليفه بودن معاويه را رد كرده است ، و چون خبر به او مىرسد ، مىگويد : تعجب مىكنم از عايشه كه مىپندارد من مقامى را احراز كردهام كه شايستگى و صلاحيتش را ندارم و آنچه را به دست آوردهام ، حق من نيست . او را چه به
هامش
( 1 ) . تاريخ ابن عساكر : 5 / 251 و 6 / 106 .
( 2 ) . همان : 6 / 107 .