تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الغدير ( فارسى ) — صفحة 30

مساهمون:

ص٣٠
با عبد الملك بن مروان پس از كشته شدن ابن زبير بيعت كرد . « 1 » ابن حجر مىگويد : عبد اللّه بن عمر در آن مدت از بيعت با ابن زبير يا عبد الملك خوددارى ورزيد ، چنان كه قبلا از بيعت با على يا معاويه خوددارى ورزيده بود و سپس با معاويه در آن وقت كه حسن بن على صلح كرد و مردم متفقا با او موافق گشتند ، بيعت نمود و پس از مرگ معاويه با يزيد ، چون مردم متفقا با او موافق بودند ، بيعت كرد و بعدا از بيعت‌كردن با يكى از طرفينى كه در حال اختلاف و كشمكش بودند ، خوددارى نمود تا آنگاه كه ابن زبير به قتل رسيد و كشور سراسر زير فرمان عبد الملك درآمد و در اين هنگام با عبد الملك بيعت كرد . « 2 » اين استدلالى سست و بىبنياد است و بهانه تراشىاى احمقانه و دامى كه ابن حجر ساخته تا قومى نادان و بىخبر را بفريبد و به مذهب خويش پاىبند گرداند . شايد اين را از آن روايت تاريخى گرفته و ساخته باشد كه مىگويد : چون عبد اللّه بن عمر از بيعت‌كردن با على امتناع نمود ، حضرتش دستور احضارش را صادر فرمود و او را بياوردند و فرمود : بيعت كن . گفت : تا همهء مردم بيعت ننمايند ، بيعت نمىكنم . فرمود : ضامنى بده كه از شهر بيرون نروى . گفت : ضامن هم نمىدهم . مالك اشتر به امير المؤمنين گفت : اين از تازيانه و شمشيرت آسوده خاطر است ، بگذار گردنش را بزنم . فرمود : نمىخواهم با زور و عدم رغبت از او بيعت بستانم ، رهايش كنيد . وقتى برفت ، امير المؤمنين على عليه السّلام فرمود : در كودكى بد اخلاق بود و در بزرگى بداخلاق‌تر شده است . آورده‌اند كه ديگر روز به خدمت على عليه السّلام آمده ، گفت : من خير خواه توام . با بيعت تو همهء مردم موافق نيستند ، اگر پاس دينت را بدارى و كار تعيين حكومت را به شوراى مسلمانان واگذارى بهتر است . على عليه السّلام فرمود : واى بر تو ! مگر آنچه صورت گرفته ، به تقاضاى من بوده است ؟ مگر اطلاع پيدا نكرده‌اى كه با من چه كردند ؟ برخيز و برو اى احمق ، ترا چه به اين سخنان ! او بيرون رفت و ديگر روز كسى براى على عليه السّلام خبر آورد كه پسر عمر به مكه رفته ، مردم را عليه تو مىشوراند . حضرتش دستور داد گروهى به تعقيب او بروند . دخترش ام كلثوم به خدمتش آمد و دربارهء پسر عمر التماس كرد و گفت :
هامش
( 1 ) . فتح البارى : 5 / 19 . ( 2 ) . همان : 13 / 165 .