14 - 15 - حاكم نيشابورى از طريق طاوس اين روايت را ثبت كرده است : حجر بن قيس مدرى از خدمتگزاران خاص امير المؤمنين على بن ابى طالب ، رضى اللّه عنه ، بود .
روزى على به او گفت : اى حجر ! روزى ترا بر پا نگهداشته دستور خواهند داد كه به من لعنت بفرستى ، مرا لعنت بفرست ، اما از من تبرى مجو و بيزارى منما . « 1 » طاوس مىگويد :
خودم شاهد بودم كه حجر مدرى را احمد بن ابراهيم خليفهء بنىاميه در مسجد برپا نگهداشت و مأمور گذاشت تا به على لعنت فرستد يا كشته شود . حجر گفت : امير احمد بن ابراهيم به من دستور داد على را لعنت فرستم ، به همين جهت او را لعنت كنيد ، خدا لعنتش كند . طاوس مىگويد : خدا عقلشان را از كار انداخته بود و هيچيك از آنها نفهميدند كه او چه مىگويد . « 2 »
معاويه و استانداران و مأمورانش اين روش را چندان ادامه دادند تا كودكان با آن خو گرفتند و به پيرى رسيدند . در ابتداى كار ، كسانى يافت مىشدند كه تن به چنين دشنام ناروا و ننگينى نمىدادند و مردان شريفى بودند كه از آن سر باز مىزدند و هرگونه اذيت و محروميت را در راهش بر جان هموار مىساختند ، لكن معاويهء بردبار و مهربان ! در اجراى بدعتش به قدرى شدت عمل و خشونت به خرج داد و استاندارانش كه از ميان كينهتوزترين دشمنان خاندان رسالت انتخاب شده بودند ، تا جايى جديت و سختگيرى نمودند و خوش خدمتى كردند كه لعنت فرستادن بر على عليه السّلام به صورت رسمى عمومى درآمد و غالب مردم به آن گردن نهادند و آن را امرى طبيعى شمردند . اين رسم شوم دولتى از شهادت مولاى متقيان عليه السّلام تا صدور فرمان عمر بن عبد العزيز داير بر منع آن ، يعنى مدت چهل سال به طول انجاميد و در اثناى آن در تمام شهرهاى مهم و مراكز استان از شام و كوفه و بصره گرفته تا پايتخت اسلام مدينهء منوره و حرم امن الهى مكهء معظمه و رى و ديگر بلاد ، از شرق كشور پهناور اسلامى تا غربش و در ميان همهء اقوام ، بر منبر به
هامش
( 1 ) . اين سخن از امير المؤمنين به صحت پيوسته كه شما وادار خواهيد شد به من دشنام بدهيد . دشنام دهيد ، اما اگر پيشنهاد شد كه از من تبرى و بيزارى بجوييد ، بيزارى نجوييد ، زيرا من بر عقيده و رويهء اسلام هستم . المستدرك ، حاكم : 2 / 358 .
( 2 ) . مستدرك حاكم : 2 / 358 .