3 - 15 - معاويه به عقيل بن ابى طالب گفت : على حق برادرى ترا ادا نكرد و من حق خويشاوندى ترا رعايت كردم . از تو به هيچ وجه خشنود نخواهم گشت ، مگر اينكه بالاى منبر ، على را لعنت كنى . گفت : اين كار را خواهم كرد ، و به منبر رفت و پس از سپاس و ثناى خدا و درود بر پيامبر گفت : اى مردم ! معاوية بن ابى سفيان به من دستور داد على بن ابى طالب را لعنت كنم . به همين جهت ، او را لعنت كنيد ، لعنت خدا و فرشتگان و همهء مردم بر او باد ، آنگاه از منبر پايين آمد . معاويه به او گفت تو مشخص نكردى كداميك از آن دو را لعنت فرستادى . گفت : به خدا حاضر نيستم يك كلمه كم يا زياد كنم ، و سخن به نيت سخنگو بستگى دارد . « 1 »
4 - 15 - معاويه در پى عبيد اللّه بن عمر كه به شام آمده بود ، فرستاد تا بيامد . بعد به او گفت : عمو جان ! اسم پدرت روى تست . بنابراين ، با همهء بصيرتت بينديش و با همهء قدرتت سخن بگو . تو طرف اعتمادى و حرفت را تصديق مىنمايند . بنابراين ، برو بالاى منبر و به على بد بگو و عليه او شهادت بده كه عثمان را كشته است . گفت : دربارهء بد گفتن به او بايد دانست كه او على بن ابى طالب است و مادرش فاطمه دختر اسد بن هاشم .
بنابراين ، چه مىتوانم دربارهء نسب و نيايش بگويم . دربارهء دليرىاش نيز مسلم است كه دليرى شيرآساست . دورهء حكومتش را هم كه مىدانى چگونه بود . فقط مىتوانم او را متهم به قتل عثمان كنم . عمرو بن عاص گفت : در اين صورت ، لطمهاى زدهاى . « 2 »
5 - 15 - ابن اثير در اسد الغابة مىنويسد : شهر بن حوشب مىگويد : شخصى « 3 » ناطقانى مىگماشت تا به على ، رضى اللّه عنه ، دشنام بدهند و بد بگويند . آخرين آنها مردى بود از انصار يا از ديگر مردمان به نام انيس . وى پس از سپاس و ستايش خداوند گفت : شما امروز در دشنام و بدگويى اين مرد زيادهروى كرديد . من به خدا سوگند ياد مىكنم كه رسول خدا را ديدم كه مىفرمايد : در قيامت براى عدهاى بسيار بيش از شمارهء درختان و
هامش
( 1 ) . العقد الفريد : 2 / 144 ؛ المستطرف : 1 / 54 .
( 2 ) . كتاب صفين ، ابن مزاحم : 1 / 92 ؛ شرح ابن ابى الحديد : 1 / 256 .
( 3 ) . مقصودش معاويه است .