على عليه السّلام شنيده بودى ، تا آخر عمر نوكرش مىبودى .
آرى ، معاويه حتى پس از شنيدن آن احاديث از زبان سعد بن ابى وقاص و ام سلمه و ديگران به تبهكارى ادامه داد . به على لعنت مىفرستاد و به استانداران و مأمورانش مىگفت كه لعنت بفرستند و مردم را مجبور به شنيدنش كنند ، و دست از اين كار برنداشت تا مرد و گناهش گريبانگيرش گشت . اينكه وقتى سعد ، حديث پيامبر را به او گوشزد كرد ، آن حركت ركيك را انجام داد ، آيا براى اهانت به فرستادهء خدا بود ؟ يا تحقير سعد كه چرا گفتهء پيامبر را باور داشته ؟ يا مسخرهكردن سعد كه چرا در تبهكارى و دشنام گويى به مولاى متقيان با او همداستان نمىشود ؟ من نمىدانم ، لكن با توجه به كفر مزمن معاويه ، هريك از اين منظورها را مىتوان به او نسبت داد . آيا او كه شاه بود و در محضرش طبعا مردان مهم و اعيانى نشسته بودند ، خجالت نكشيد كه اين حركت زشت و هرزگى را از خود بروز داد ؟
- امويان پررويى كه شهوترانى آب رويشان را بريخته و شرمشان را بزدوده ، از چه خجالت بكشند ؟
2 - 15 - پس از درگذشت حسن بن على عليه السّلام معاويه در راه حج به مدينه وارد شد و خواست از فراز منبر رسول خدا ، على را لعنت كند . به او تذكر دادند كه سعد بن ابى وقاص در اينجا حضور دارد و فكر نمىكنيم راضى به اين كار شود . بنابراين ، كسى را نزد او بفرست و نظرش را بخواه . معاويه همين كار را كرد . سعد گفت : اگر چنين كنى از مسجد بيرون رفته ديگر به آن باز نخواهم گشت . در نتيجه ، معاويه از لعنتكردن دست كشيد تا سعد بمرد . وقتى او بمرد ، معاويه بر سر منبر على را لعنت كرد و به استانداران و مأمورانش دستور داد كه او را از فراز منبر لعنت فرستند . و آنان هم اين كار را كردند .
ام سلمه ، همسر پيامبر به معاويه نوشت : شما از بالاى منبر خدا و پيامبرش را لعنت مىكنيد ، زيرا على بن ابى طالب و دوستدارانش را لعنت مىكنيد و من شهادت مىدهم به اينكه خدا و پيامبرش او را دوست داشتهاند . اما معاويه به سخن او اعتنايى نكرد . « 1 »
هامش
( 1 ) . العقد الفريد : 2 / 301 .