تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الغدير ( فارسى ) — صفحة 338

مساهمون:

ص٣٣٨
برگزيده است . عبد الرحمن بن ابى بكر به نطق ايستاد و گفت : به خدا تو اى مروان نادرست گفته‌اى و معاويه نيز نادرست گفته است . شما نخواسته‌ايد بهترين شخص براى امت محمد اختيار شود ، بلكه مىخواهيد حكومت را به شكل امپراطورى روم شرقى درآوريد تا هرگاه امپراطورى ، بميرد ، پسرش به جايش بنشيند . مروان گفت : اين همان است كه آيهء و كسى كه به پدر و مادرش گفت : واى بر شما « 1 » ، درباره‌اش نازل گشته است . عايشه از پشت پرده گفتهء مروان را شنيد و صدا زد : اى مروان ! اى مروان ! مردم گوش فرا دادند و مروان روى خود را به طرف عايشه گرداند كه مىگفت : تو گفتى به عبد الرحمن كه آن آيه درباره‌اش نازل شده است ! به خدا دروغ گفتى ، آن آيه نه دربارهء او بلكه دربارهء فلان شخص نازل شده است ، اما تو كسى هستى كه مورد لعنت پيامبر خدا قرار گرفته‌اى . « 2 » حسين بن على هم برخاست و پيشنهاد معاويه را تقبيح و رد كرد . عبد اللّه بن عمر و عبد اللّه بن زبير نيز همين كار را كردند . مروان عكس العمل‌هاى آنها را به معاويه گزارش داد . معاويه قبلا نامه‌هايى به استاندارانش نوشته بود حاوى تعريف و تمجيد از يزيد و دستور داد كه هيأت‌هايى به نمايندگى مردم استان‌ها به پايتخت بفرستند . در ميان آنها محمد بن عمرو بن حزم از ميدنه بود و احنف بن قيس در ميان هيأت اعزامى از بصره . محمد بن عمرو به معاويه گفت : هر زمامدارى مسئول رعيت خويش است ، بنابراين توجه داشته باش چه كسى را به حكومت بر امت محمد مىگمارى . معاويه از سخن او سخت ناراحت گشت و او را باز پس فرستاد و به احنف بن قيس دستور داد به ملاقات يزيد برود . پس از پايان ديدارش از او پرسيد : برادر زاده‌ات را چگونه يافتى ؟ احنف گفت : جوانى بود و نشاط و تكاپو و شوخى و مزاح ! مدتى بعد ، معاويه - وقتى هيأت‌هاى نمايندگى استان‌ها جمع شده بودند ، به ضحاك بن قيس فهرى گفت : من مىروم سخنرانى كنم . وقتى سخنم را به پايان بردم تو از من تقاضا كن براى
هامش
( 1 ) . احقاف 46 / 17 . ( 2 ) . ر ك : الغدير ( متن عربى / چ 1 ) : 8 / 252 ، 253 .
الغدير ( فارسى ) — صفحة 338 | الشيخ عبد الحسين الأميني (العلامة الأميني) / واحدى