سخنان احنف بن قيس را بازگو مىكردند . معاويه به دوستانش انعام و اكرام مىكرد و با مخالفان مدارا مىنمود و نرمش نشان مىداد تا آنكه بيشتر مردم با او همعهد گشتند و بيعت نمودند . « 1 »
بيان ديگرى از همين ماجرا
مورخان مىنويسند : معاويه اندكى پس از درگذشت حسن ، خدايش رحمت كناد ، در شام با يزيد به ولايتعهدى بيعت كرد و بيعتش را كتبا به شهرستانها اطلاع داد . استاندارش در مدينه ، مروان بن حكم بود . در نامهاى به او اطلاع داد كه با يزيد بيعت كند و نيز دستور داد قريش و ديگر مردمى را كه در مدينهاند ، گرد آورد تا با يزيد بيعت نمايند .
مروان چون نامه را خواند ، از انجامش خوددارى نمود و قريش نيز از بيعت با يزيد خوددارى ورزيدند . سپس به معاويه نوشت : قوم و قبيلهات از انجام تقاضايت داير بر بيعت با يزيد خوددارى نمودند . نظرت را برايم بنويس . معاويه چون دانست كه كارشكنى از طرف مروان صورت گرفته است ، به او نوشت كه از استاندارىاش كناره بجويد ، و اطلاع داد كه سعيد بن عاص را به استاندارى مدينه منسوب كرده است .
وقتى نامهء معاويه به مروان رسيد . خشمناك گشت و با خانوادهاش و جمع كثيرى از خويشاوندانش به راه افتاد و نزد بنى كنانه كه از خويشاوندان مادرىاش بودند ، رفت و شكوه كرد و جريان كارش را با معاويه شرح داد و اين را كه بدون مشورت و تبادل نظر با او پسرش يزيد را به جانشينى تعيين كرده است . بنى كنانه گفتند : ما نيزهاى هستيم در دست تو و تيغى در نيامت ، ما با هركه تو بخواهى ، خواهيم جنگيد . رهبرى و تدبير با تست و اطاعت از ما . آنگاه مروان با هيأت پرشمارى از ايشان و از خويشاوندان و خانوادهاش به طرف دمشق به راه افتاد و به دربارش رفت روزى كه به مردم اجازهء ملاقات داده بود .
دربان چون چشمش به جمعيت انبوهى افتاد كه از قوم و خويشان مروان بودند ، به او
هامش
( 1 ) . العقد الفريد : 2 / 302 - 304 ؛ الكامل ، ابن اثير : 3 / 214 - 216 .