نعمت آخرت از تو به دور ، تاريكى را نور جلوه مىدهى و روز را شب .
معاويه گفت : خدا اين حكومت را به وسيلهء مردم شام به عزت و قدرت رسانيد ، به وسيلهء مردمى كه از قلمروش دفاع مىكنند و آنچه را حرام شمرده ترك مىنمايند ، و مثل عراقيان نيستند كه مقدسات خدا را هتك كنند و حرام خدا را روا بشمارند و حلالش را حرام نمايند . عبد اللّه بن كواء گفت : اى پسر ابو سفيان ! هرحرفى جوابى دارد . ما از ديكتاتور منشى تو بيمناكيم ، و اگر اجازهء آزادى گفتار بدهى ، از مردم عراق با زبانى قاطع و رسا دفاع خواهيم كرد كه در راه خدا ، تحت تأثير سرزنش سرزنشگر قرار نمىگيرد ، و اگر اجازهء آزادى گفتار ندهى ، مقاومت و شكيبايى خواهيم ورزيد تا آن وقت كه خدا وضع ديگرى پيش آورد و گشايشى بر ايمان فراهم سازد .
معاويه گفت : به خدا اجازهء آزادى گفتار به تو نخواهم داد .
دوباره صعصعه زبان به سخن گشود و گفت : تو اى پسر ابو سفيان ! رسا سخن گفتى و هرچه را مىخواستى بر زبان آوردى و كوتاه نيامدى ، اما حقيقت چنان نيست كه تو گفتى . كسى كه مردم را به زور و با قوهء قهريه زير حكومت خويش درآورده و آنها را از سر خودبزرگبينى خوار نموده و با وسايل و روشهاى ناروا و با دروغ و مكر و حيله بر خلق چيره گشته است ، كجا خليفه خوانده مىشود ؟ به خدا در جنگ بدر تو هيچگونه شركتى نداشتى ، بلكه به عكس تو و پدرت در اردوى كسانى بوديد كه عليه پيامبر خدا لشكر كشيده بودند ، و تو آزاد شدهاى فرزند آزاد شدهاى كه پيامبر خدا شما دو نفر را آزاد كرد و بند اسارت از پايتان گشود ؛ بنابراين ، چگونه آزاد شدهء فتح مكه را خلافت سزاست ؟
معاويه گفت : اگر نظرم موافق با گفتهء ابو طالب نبود كه گفت :
- سبكسرىشان را با بردبارى و گذشت مقابله مىنمايم ، و گذشت و بخشش به گاه توانايى از جوانمردى است شما را مىكشتم . « 1 »
77 - ابو مزروع كلبى مىگويد : صعصعة بن صوحان نزد معاويه رفت و معاويه به او گفت : تو اعراب را مىشناسى و از حال و اخلاقشان اطلاع دارى ، بگو ببينم مردم حجاز
هامش
( 1 ) . مروج الذهب ، مسعودى : 2 / 78 .