دينار ، و اگر قبيلهء من دچار كمبود عوايد نگشته بود ، نمىفروختمش . گفت : بهاى گرانى مىخواهى . گفت : اگر مال يكى از همدستانت بود ، به ششصد هزار دينار هم مىخريدى و خسّت به خرج نمىدادى . گفت : آرى ، حال كه در فروش زمينت خسّت به خرج مىدهى ، شعرى را برايم بخوان كه پدرت در رثاى خويش سروده است . گفت : پدرم چنين سروده :
- كاش هنگامى كه بر مردهاى نوحه مىكنم ، مىدانستم در ماتم من نوحهگران برايم چه نوحه مىسرايند .
- آيا زنان نوحهگر ، خواهند گفت : دور مباد ! زيرا كه تو بسيار اندوه را كه با رفتار نيك و بخشش خوشايندت بزدودى .
- چون من به گاه زمستان و وزش بادهاى سرد جانفرسا اضافه درآمد خويش را برگرفته ، به نيازمندان دادم .
- و حق خويش را از ديگران بىجنگ و دعوا گرفتم و حق ديگران را بىآنكه بخواهند و اصرار در گرفتن نمايند ، پرداختم .
- و هرگاه مرا براى حل مشكلى فراخواندند ، آن را بگشودم ، و مرا رستگار مىخوانند و گاهى موفق و كامكار .
معاويه گفت : من بيش از پدرت زيبندهء اين شعر هستم . گفت : دروغ مىگويى و از سر پستى . گفت : اينكه دروغ مىگويم ، درست است ، اما اينكه از سرپستى مىگويم ، چرا ؟
گفت : چون در دورهء جاهليت زندگىات حق را پايمال مىكردى و نيز در دورهء مسلمان شدنت . در دورهء جاهليت با پيامبر و الهام آسمانى جنگيدى و خدا قصد و تدبير بدخواهانهات را خنثى و بر باد ساخت ، و در دورهء اسلامت خلافت را نگذاشتى به دست فرزند پيامبر خدا درآيد ، و ترا كه آزاد شدهاى چه به خلافت ؟ معاويه گفت : اين پيرمرد خرف شده و عقل خويش از دست داده است ، او را بلند كنيد و دورش سازيد . دستش را گرفتند و دورش ساختند .
خلاصهء اين داستان را ابن حجر از طريقى ديگر و از زبان عبد اللّه بن زبير ثبت كرده
الغدير ( فارسى ) — صفحة 252
مساهمون: الشيخ عبد الحسين الأميني (العلامة الأميني)
ص٢٥٢