تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الغدير ( فارسى ) — صفحة 251

مساهمون:

ص٢٥١
كه نداند ، نادان باشد . معاويه گفت : تو خيلى احتياج دارى كه كيفر كارت را به تو بچشانم . گفت : اين از قدرت و اختيارت بيرون است و به ارادهء كسى است كه مرگ هيچ انسانى را چون اجلش فرا رسد ، به تأخير نمىاندازد . گفت : چه چيز مرا از آسيب رسانى به تو باز مىدارد ؟ گفت : همان كه ميان انسان و دلش مانع مىشود و آنها را از هم باز مىدارد . گفت : شكمت چنان براى حرف گشاده و مايل گشته كه شكم ستور براى جو . صعصعه گفت : شكم كسى گشاده گشته كه سيرىناپذير است و پيامبر بر او نفرين فرستاده . « 1 » 79 - از صعصعة بن صوحان دربارهء معاويه پرسيدند ، گفت : با دنيا ساخت و به دنيا آويخت ، آخرت را تباه كرد و آن را به دور افكند و با ريزه‌خواران خوان و با مرعوب شدگانش دمساز گشت . « 2 » 80 - ابو الفرج اصفهانى مىنويسد : احمد بن عبد العزيز جوهرى از قول عمر بن شبه ، از احمد بن معاويه ، از هيثم بن عدى چنين نقل مىكند كه معاويه در دورهء خلافتش دوبار به حج رفت و سى قاطر همراه داشت كه زنان و كنيزانش سوار آنها بودند . در يكى از دو سفر حجش ، مردى را ديد كه در مسجد الحرام نماز مىگزارد و دو پارچهء سفيد بر تن داشت . پرسيد : اين كيست ؟ گفتند : شعبة بن غريض است « 3 » ، و او مردى يهودى بود . كسى را به دنبالش فرستاد . فرستادهء معاويه نزد وى رفت و گفت : نزد امير المؤمنين بيا . گفت : مگر امير المؤمنين چندى پيش از دنيا نرفت ؟ گفت : نزد معاويه بيا . رفت پيش معاويه ، اما در سلام او را خليفه خطاب نكرد . معاويه از او پرسيد : زمينى را كه در تيماء « 4 » داشتى چه كردى ؟ گفت : از درآمدش جامه براى برهنگان تهيه مىشود و هرچه زياد مىآيد ، به گذريان و پناهندگان داده مىشود . پرسيد : آن را مىفروشى ؟ گفت : آرى . پرسيد : چقدر مىفروشى ؟ گفت : شصت هزار
هامش
( 1 ) . مروج الذهب 2 / 79 ؛ جمهرة الخطب : 1 / 257 . ( 2 ) . تاريخ ابن عساكر : 6 / 424 . ( 3 ) . در الاغانى بدين صورت است ، لكن بنا به گفته ابن حجر در الاصابة ، « سعنة بن عريض » صحيح است . ( 4 ) . تيماء محلى است ميان حجاز و شام .