چگونهاند ؟ گفت : بيش از ديگر مردمان در پيوستن به آشوب و اقدام به آن ، سرعت به خرج مىدهند و در برابر آشوب از همه سستترند و در آن كمتر از ديگران تحمل رنج مىنمايند ، و در ازاى اين صفات منفى در ديندارى پايمردند و به يقين پاىبند و علاقهمند ، و پيشوايان نيكوكار را پيروى مىنمايند و حكام زشتكار بدكردار را خلع و عزل مىكنند .
معاويه گفت : نيكوكاران كيستند و زشتكاران كه ؟
گفت : اى پسر ابو سفيان ! هركه پرده از خويش برگيرد ، دست از فريب و دورويى برداشته است . على و يارانش در شمار پيشوايان نيكوكارند و تو و همدستانت از جماعت زشتكار .
سرانجام ، معاويه گفت : راجع به مردم شام بگو .
گفت : بيش از همهء مردمان مطيع و سر به فرمان مخلوقند و بيش از همه نافرمان در برابر خالق ، از خداى جبار سر مىپيچند و در برابر اشرار كوتاه مىآيند ؛ به همين سبب ، نصيبشان ويرانى است و بدفرجامى .
معاويه گفت : به خدا تو اى پسر صوحان ! ديرگاهى است كه كارد سر بريدن خودت را همراه مىكشى ، فقط بردبارى پسر ابو سفيان است كه مانع كشتنت مىشود .
صعصعه گفت : نه ، در حقيقت حكم خدا و قدرت اوست كه مانع مىشود ، زيرا حكم خدا تقديرى تعيين گشته و رقم خورده است . « 1 »
78 - ابراهيم بن عقيل بصرى مىگويد : روزى معاويه نشسته بود و صعصعه كه نامهء على را برايش آورده بود و اعيان شام در حضورش بودند ، گفت : زمين مال خداست و من خليفهء خدا هستم ؛ بنابراين ، هرمقدار از مال خدا برگيرم ، حق من است و هرمقدار را كه واگذارم ، برايم رواست . صعصعه گفت :
- آرزوكردن چيزى كه حق تو نيست ، از نادانى است ، اى معاويه ! گناه مورز .
معاويه گفت : اى صعصعه ! سخنورى آموختهاى ! گفت : دانستن از آموختن بود و هر
هامش
( 1 ) . مروج الذهب : 2 / 78 ، 79 .