مىگويى : مىدانى چرا ترا احضار كردم ؟ گفت : غيب را جز خدا نمىداند . معاويه گفت :
ترا احضار كردهام تا بپرسم چرا على را دوست مىدارى و با من دشمنى ؟ چرا او را مولا و ولى خويش مىدانى و با من در خصومتى ؟ گفت : نمىشود مرا از جواب معاف بدارى ؟
گفت : نه . گفت : حال كه مرا معاف نمىدارى ، مىگويم . على را به خاطر اين دوست داشتهام كه با مردم به عدالت بود و در تقسيم درآمد مساوات را رعايت مىكرد و به همه سهم يكسان مىداد ، و به تو از آن جهت كينه دارم كه به جنگ كسى برخاستى كه براى تصدى حكومت شايستهتر از تست و از پى چيزى برآمدى كه حق تو نيست . على را از آن جهت مولا و ولى خويش مىدانم كه رسول خدا او را دوست مىداشت و ولى شمرد و او خود بيچارگان را دوست مىداشت و دينداران را بزرگ و محترم مىداشت ، و با تو بدان سبب در خصومتم كه خونها ريختهاى و در قضا و داورى ستم روا داشته و از قانون اسلام منحرف گشتهاى و به دلخواه داورى و حكومت كردهاى .
معاويه گفت : به همين جهت شكمت باد كرده و پستانهايت بزرگ شده و كمرت پهن گشته است . گفت : اى مرد ! به خدا در اين صفات كه نام بردى ، هند ضرب المثل بود .
گفت : اى زن ! حرفت را بفهم . من حرف بدى به تو نزدم . شكم زن وقتى باد كند ، معلوم مىشود بچهاش بزرگ و كامل گشته ، و چون پستانهايش بزرگ شود ، بچهء شيرخوارش از شير سير مىشود و چون كمرش پهن گردد ، به هنگام نشستن با وقار و متانت خواهد بود .
آن زن با اين سخن آرام گشت ، آنگاه معاويه از او پرسيد : اى زن ! آيا تو على را ديدهاى ؟ جواب داد : آرى به خدا . پرسيد : به نظرت چگونه آمد ؟ گفت به خدا ديدمش كه حكومت ، چنان كه ترا بفريفته و از دين به در كرده است او را نفريفته بود ، و نعمت كه ترا به خود سرگرم نموده ، او را سرگرم نساخته بود . پرسيد : سخنش را شنيدهاى : گفت : آرى به خدا ، نابينايى را از دل مىزدود ، چنان كه روغن زنگ را از ظرف فلزى مىزدايد . معاويه گفت : راست مىگويى . آيا تقاضا و نيازى دارى ؟ پرسيد اگر از تو تقاضا كنم ، انجام خواهى داد ؟ گفت : آرى . گفت : يكصد ماده شتر سرخ مو با بچه و چوپانش . پرسيد :
مىخواهى چه كنى ؟ گفت : با شيرش كودكان را سير مىكنم ، و خود آنها را به خدمت
الغدير ( فارسى ) — صفحة 236
مساهمون: الشيخ عبد الحسين الأميني (العلامة الأميني)
ص٢٣٦