تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الغدير ( فارسى ) — صفحة 99

مساهمون:

ص٩٩
هست ، ياد نمايد و از فضايل و افتخارات و عظمتش سخنى به زبان آورد ، و در همان حال ، دربارهء ديگران چيزهايى مىگويد كه هيچ خردمند و منصف و خداترسى نمىگويد و اصلا با عقل و منطق سازگار نيست ، مثل اين حرفش كه در خدمت پيامبر بودم و ابو بكر صديق در حضورش بود ، در حالى كه عبايى بر تن داشت و سينهء خود را پوشيده بود . جبرئيل درآمده ، گفت : چه شده كه مىبينم ابو بكر عبائى بر تن دارد و سينهء خويش را پوشانده است ؟ « 1 » يا حرفهايى از اين قبيل كه به پيامبر نسبت مىدهد : 1 - 1 - اگر ايمان ابو بكر را با ايمان مردم روى زمين بسنجند ، بر آن مىچربد . « 2 » 2 - 1 - در خواب ظرفى پر از شير به دستم دادند ، از آن چندان نوشيدم كه سير گشتم و احساس كردم در رگهايم جريان يافته است ، و از آن چيزى باقى ماند كه عمر بن خطاب آن را گرفت و نوشيد . « 3 » 3 - 1 - روز قيامت در ميان ابو بكر و عمر محشور خواهم شد و ميان حرمين مىايستم و مردم مكه و مدينه نزدم مىآيند . 4 - 1 - فرشتهء وحى فرود آمده ، گفت : پروردگار عرش به تو مىگويد : هنگامى كه از پيامبران پيمان گرفتم ، از تو نيز پيمان گرفتم و ترا سرورشان گردانيدم و ابو بكر و عمر را معاون تو ساختم . 5 - 1 - چون به آسمان عروج نمودم و به آسمان چهارم رسيدم ، سيبى در دامن خويش يافتم . آن را با دستم برگرفتم ، بشكافت و فرشته‌اى خنده‌زنان از درونش به در آمد ، به او گفتم : حرف بزن ، تو از آن‌كه هستى ؟ گفت : از آن كشتهء شهيد ، عثمان بن عفان . 6 - 1 - معاويه در رستاخيز در حالى برانگيخته مىشود كه ردايى از نور ايمان بر تن دارد . 7 - 1 - به من وحى شده كه در بعضى كارها با پسر ابو سفيان مشورت كنم . 8 - 1 - چون آية الكرسى نازل گشت ، پيامبر خدا به معاويه گفت : آن را بنويس . معاويه
هامش
( 1 ) . ر ك : الغدير ( متن عربى / چ 2 ) : 5 / 321 . ( 2 ) . لسان الميزان : 3 / 310 . ( 3 ) . ر ك : الغدير ( متن عربى / چ 2 ) : 5 / 326 .