هست ، ياد نمايد و از فضايل و افتخارات و عظمتش سخنى به زبان آورد ، و در همان حال ، دربارهء ديگران چيزهايى مىگويد كه هيچ خردمند و منصف و خداترسى نمىگويد و اصلا با عقل و منطق سازگار نيست ، مثل اين حرفش كه در خدمت پيامبر بودم و ابو بكر صديق در حضورش بود ، در حالى كه عبايى بر تن داشت و سينهء خود را پوشيده بود .
جبرئيل درآمده ، گفت : چه شده كه مىبينم ابو بكر عبائى بر تن دارد و سينهء خويش را پوشانده است ؟ « 1 »
يا حرفهايى از اين قبيل كه به پيامبر نسبت مىدهد :
1 - 1 - اگر ايمان ابو بكر را با ايمان مردم روى زمين بسنجند ، بر آن مىچربد . « 2 »
2 - 1 - در خواب ظرفى پر از شير به دستم دادند ، از آن چندان نوشيدم كه سير گشتم و احساس كردم در رگهايم جريان يافته است ، و از آن چيزى باقى ماند كه عمر بن خطاب آن را گرفت و نوشيد . « 3 »
3 - 1 - روز قيامت در ميان ابو بكر و عمر محشور خواهم شد و ميان حرمين مىايستم و مردم مكه و مدينه نزدم مىآيند .
4 - 1 - فرشتهء وحى فرود آمده ، گفت : پروردگار عرش به تو مىگويد : هنگامى كه از پيامبران پيمان گرفتم ، از تو نيز پيمان گرفتم و ترا سرورشان گردانيدم و ابو بكر و عمر را معاون تو ساختم .
5 - 1 - چون به آسمان عروج نمودم و به آسمان چهارم رسيدم ، سيبى در دامن خويش يافتم . آن را با دستم برگرفتم ، بشكافت و فرشتهاى خندهزنان از درونش به در آمد ، به او گفتم : حرف بزن ، تو از آنكه هستى ؟ گفت : از آن كشتهء شهيد ، عثمان بن عفان .
6 - 1 - معاويه در رستاخيز در حالى برانگيخته مىشود كه ردايى از نور ايمان بر تن دارد .
7 - 1 - به من وحى شده كه در بعضى كارها با پسر ابو سفيان مشورت كنم .
8 - 1 - چون آية الكرسى نازل گشت ، پيامبر خدا به معاويه گفت : آن را بنويس . معاويه
هامش
( 1 ) . ر ك : الغدير ( متن عربى / چ 2 ) : 5 / 321 .
( 2 ) . لسان الميزان : 3 / 310 .
( 3 ) . ر ك : الغدير ( متن عربى / چ 2 ) : 5 / 326 .