تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الغدير ( فارسى ) — صفحة 97

مساهمون:

ص٩٧
بشناسد تا چه رسد به اين‌كه با او بيعت كند . در همين كتاب دربارهء روايتى سخن ابن حجر را خوانديم كه مىگويد : پسر عمر نام خلافت على را بر زبان نياورد ، زيرا به علت اختلافى كه وجود داشته ، با وى بيعت نكرده است . « 1 » همچنين روايتى را از طريق حافظ ابن عساكر ديديم كه مىگويد : پسر عمر از خلافت اسلامى سخن گفت و دوازده خليفه را كه از قريشند ، برشمرد به اين ترتيب : ابو بكر و عمر و عثمان و معاويه و يزيد و سفاح و منصور و جابر و امين و سلام و مهدى و امير العصب ، و افزود كه همهء آنها صالحند و نظيرشان يافت نمىشود . اين مرد چه روحيهء پستى داشته و چه نابخرد و سست رأى بوده كه چنين تعصب جاهلانه‌اى او را گرفته است . گرفتيم كه خلافت امير المؤمنين على بن ابى طالب ، پناه بر خدا ، نامشروع بوده است ، آيا ديگر به آن درجه از انحطاط و بىاعتبارى مىرسيده كه بدتر از سلطنت يزيد خدانشناس و ديكتاتور و بلهوس باشد كه پسر عمر آن را خلافت بشناسد و او را صالح و بىنظير بخواند و خلافت على بن ابى طالب را همرديفش نداند ؟ آيا رواست كه در بيان تاريخ خلافت اسلامى نامى از فراعنه و ديكتاتوران و حكام خدانشناس برده شود و در شمار خلفاى اسلام آيند ، در حالى كه براى آن جماعت ثابت و مسلم است كه رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله فرموده خلافت پس از وى سى سال خواهد بود و سپس سلطنتى پر آسيب و آنگاه سركشى از فرمان خدا و قلدرى و زورگويى و فساد در ميان امت كه بىناموسى و شرابخوارى را حلال مىشمارند . « 2 » مگر بر دهان اين مرد بند نهاده بودند كه هيچ از فضايل امير المؤمنين على نگفت و اشاره‌اى هم به آن‌همه افتخارات كه شهرهء آفاق بود ، نكرد ، در حالى كه سيصد آيه در حقش فرود آمده و در تمجيدش هزاران حديث از پيامبر صلّى اللّه عليه و آله رسيده است ؟ هزاران حديث گهربار در ستايش و عظمتش كه پسر عمر جز چندتايى از آنها را نقل نكرده آن هم به صورت مسخ شده و كوچك‌كننده و زننده و آميخته به اظهار نظرهاى پوچ و احمقانهء
هامش
( 1 ) . ر ك : الغدير ( متن عربى / چ 5 ) : 10 / 24 . ( 2 ) . ر ك : الخصايص الكبرى : 2 / 119 ؛ فيض القدير : 3 / 509 .