الظاهرية ، فانكشاف الخلاف فيه لا يكون موجبا لانكشاف فقدان العمل لشرطه ، بل بالنسبة إليه يكون من قبيل ارتفاعه من حين ارتفاع الجهل ، و هذا بخلاف ما كان منها بلسان أنه ما هو الشرط واقعا ، كما هو لسان الأمارات ، فلا يجزي ، فإن دليل حجيته حيث كان بلسان أنه واجد لما هو شرطه الواقعي ، فبارتفاع الجهل ينكشف أنه لم يكن كذلك ، بل كان لشرطه فاقدا .
شرح
يا مثلا اگر قبلا طهارتش معلوم بوده با استصحاب طهارت مىگوييم هماكنون نيز كه با آن نماز مىخوانيم ، پاك مىباشد . بنابراين اگر نمازگزار به استناد قاعده طهارت يا استصحاب ، آن نماز را بخواند و پس از نماز ، روشن شود ساتر متنجّس بوده ، نماز خوانده شده ، مجزى است و اعادهاش لازم نيست ] ، زيرا دليل امر ظاهرى [ - قاعدهء طهارت يا استصحاب ] بر دليلى كه طهارت و حلّيّت را شرط قرار داده [ - روايت ] حاكم است و [ حاكم در اينجا يعنى : ] دائره شرطيّت آنها را تبيين مىكند ، و [ مىگويد كه ] اين دائره ، اعم از طهارت واقعى و ظاهرى است [ و هركدام از طهارت ظاهرى يا واقعى كه باشد ، مجزى و مكفى است ] . بر اين اساس ، [ اگر پس از عمل ] كشف خلاف شد ، اين ، موجب انكشاف فقدان شرط ، در عمل نمىشود [ و اعاده يا قضا لازم نيست و ] بلكه شكف خلاف ، نسبت به شرط از قبيل بر طرف شدن شرط از زمان بر طرف شدن جهل است ؛ ب ) و اين ، بر خلاف اوامر ظاهرى است كه لسان آنها تحقق شرط بر حسب واقع مىباشد ، همانسان كه لسان امارات اين گونه است .
بنابراين ، [ اگر مثلا با اعتماد بر سخن دو عادل بر طاهر بودن لباس ، نماز گزارد و سپس معلوم شد كه متنجس بوده است ، نماز را بايد [ اعاده يا قضا كند و امتثال اول ] مجزى نيست ، زيرا دليل حجيّت اينگونه اوامر و امارات از آنجا كه لسانش ، واجد بودن شرط واقعى عمل [ - طهارت واقعى در مثال ما ] است ، بناچار با بر طرف شدن جهل ، كشف مىشود كه عمل چنين نبوده ، بلكه فاقد شرط واقعى بوده است .