أنهما منتهيان إلى ما لا بالاختيار ، كيف ؟ و قد سبقهما الإرادة الأزلية و المشيّة الإلهية ، و معه كيف تصح المؤاخذة على ما يكون بالأخرة بلا اختيار ؟ .
قلت : العقاب إنما بتبعة الكفر و العصيان التابعين للاختيار الناشىء عن مقدماته ، الناشئة عن شقاوتهما الذاتية اللازمة لخصوص ذاتهما ، فإن ( السعيد سعيد في بطن أمه ، و الشقي شقي في بطن أمه ) و ( الناس معادن كمعادن الذهب و الفضة ) ، كما في الخبر ، و الذاتي لا يعلّل ، فانقطع سؤال : إنه لم جعل السعيد سعيدا و الشقي شقيا ؟ فإن السعيد سعيد بنفسه و الشقي شقي كذلك ، و إنما أوجد هما اللّه تعالى ( قلم اينجا رسيد سر بشكست ) ، قد إنتهى الكلام في المقام إلى ما ربما لا يسعه كثير من الأفهام ، و من اللّه الرشد و الهداية و به الاعتصام .
شرح
است ، ولى باز هم [ با يك واسطه ] منتهى به امرى شده كه در اختيار آنها نيست [ - ارادهء خداوند ] و چگونه [ مىتوان كفر و عصيان را اختيارى دانست ] ، با اينكه اراده ازلى و مشيت الهى پيش از اين دو است . و با اين وصف چگونه مؤاخذه [ كافر و عاصى ] بر امرى كه بالاخره در اختيار خودشان نيست ، صحيح مىباشد ؟
گوييم : عقاب ، تابع كفر و عصيان است . و اين دو [ - كفر و عصيان ] تابع اختيار خود بنده هستند و اختيار بنده ناشى از مقدمات اختيارى فعل [ و گزينش آنها ] بوده كه [ آن نيز ] ناشى از شقاوت ذاتى او است و اين شقاوت صفتى است لازم ، براى خصوص ذات آن دو ، چرا - كه همانسان نيز كه در خبر است - « نيكبخت در شكم مادرش نيكبخت است و بدبخت در شكم مادرش بدبخت مىباشد » و « مردم معدنهايى هستند همانند معدنهاى طلا و نقره » و ذاتى ، علتبردار نيست . در نتيجه ، پرسش از اينكه : چرا نيكبخت ، نيكبخت شده و بدبخت ، بدبخت ، قطع مىشود . زيرا نيكبخت ذاتا نيكبخت است و بدبخت نيز ذاتا بدبخت مىباشد . و خداوند متعال اين دو را بدينگونه ايجاد كرده است . « قلم اينجا رسيد سر بشكست » در اينجا گفتار به امرى منتهى شد كه چهبسا فهم بيشترى از مردم آن را ادراك نمىكند و ما از خداوند رشد و هدايت مىطلبيم و به خودش متمسك مىشويم .