از تصميم به لشكركشى به بصره ايراد كرد ، فرمود : خدا چون پيامبرش را از دنيا ببرد ، قبيلهء قريش به زيان ما حكومت را به خويش اختصاص داد و ما را از دسترسى به حقى كه از عموم مردم نسبت به آن سزاوارتر بوديم ، دور ساخت . ديدم شكيبايى ورزيدن بر آن حال برترى دارد بر اينكه زمينهء تفرقهء اعتقادى مسلمانان و ريخته شدن خونشان فراهم آيد آن هم در شرايطى كه مردم تازه مسلمانند و دين هنوز بر روح آنان نقش نبسته و با كمترين تزلزل به تباهى مىگرايد و با اندك شكافى وارونه مىگردد . در نتيجه ، عدهاى متصدى حكومت گشتند كه در كار حكومت كوشش فكرى و استنتاجى نمىنمودند .
سپس به سراى مكافات رخت كشيدند و خدا عهدهدار بررسى كارهاى بد آنها و صاحب اختيار گذشت از لغزشهاى آنهاست . « 1 » همو در جاى ديگر فرمود : به هنگام درگذشت پيامبر صلّى اللّه عليه و آله هيچكس را سزاوارتر و ذى حقتر از خويش براى تصدى حكومت نمىديدم ، اما مردم با ابو بكر بيعت كردند ، پس من هم مثل آنها بيعت كردم . بعد ابو بكر مرد و مىديدم كه هيچكس سزاوارتر و ذى حقتر از من به تصدى حكومت نيست ، اما مردم با عمر بن خطاب بيعت نمودند ، در نتيجه من هم مثل آنها بيعت كردم . آنگاه عمر مرد و هيچ كس را سزاوارتر و ذى حقتر از خويش به تصدى حكومت نمىديدم ، اما او مرا يك سهم از شش سهم داد و بعد مردم با عثمان بيعت كردند . « 2 » همچنين روزى ابو بكر غلامش قنفذ را گفت : برو و على را بگو نزد من بيايد . چون به خدمت على عليه السّلام رسيد ، حضرتش پرسيد : چه مىخواهى ؟ گفت : خليفهء رسول خدا ترا نزد خويش مىخواند . على عليه السّلام فرمود : خيلى زود به تكذيب رسول خدا پرداختهايد . قنفذ پيام وى را به ابو بكر رسانيد .
ابو بكر گفت : دوباره نزد او برو و بگو امير المؤمنين ترا نزد خويش مىخواند تا با او بيعت كنى . قنفذ آمد و پيغام را رساند . على چون پيغامش را شنيد ، بانگ برداشت كه پناه بر خدا ! ادعايى به گزاف و به ناحق مىكند . « 3 »
جز اينها امام على عليه السّلام را سخنانى ديگر است كه ما را بر حقيقت امر و از نظر
هامش
( 1 ) . شرح ابن ابى الحديد : 1 / 102 .
( 2 ) . تاريخ طبرى : 5 / 171 .
( 3 ) . الامامة و السياسة : 1 / 13 .