مىنگريستم كه ميراثم بر باد رفته است ، تا آنكه ابو بكر از جهان رخت بر بست و خلافت را پس از خويش به پسر خطاب [ عمر ] سپرد . سپس با تمثّل جستن به بيتى از اعشى چنين ادامه داد :
در آن مدت طولانى و با همهء شدت ناگوارى آن صبر و شكيبايى نمودم ، تا آن هنگام كه او درمىگذشت ، خلافت را به شورايى واگذاشت كه مىپنداشت من از شمار ايشانم .
خدايا اين چه شورايى است ! كى دربارهء منزلت من نسبت به ابو بكر ترديد يا ابهامى بوده است كه حالا مرا با چنين افرادى شبيه و قرين مىسازند ؟ با اينهمه ، من با آنها همداستانى و تظاهر به هماهنگى نمودم . آن وقت يكى از آنها ، يعنى اعضاى شوراى شش نفره گوش تصميم به كينهء ديرينهاش سپرده و ديگرى به پيوند خويشاونديش ، و ديگر چيزها ؛ تا سومين نفر از آن دارودسته به حكومت برخاست و در حالى كه باد در گلو انداخته بود ، ميان اصطبل و آخورش لوليد و همراهش اقوام و خويشانش اموال خدا را چنان خوردند كه شتر سبزهء نورستهء بهاره را . سرانجام ، كار به جايى كشيد كه رشتهء حكومتش پنبه گشت و عملش گريبانگيرش شد و دارو دستهاش او را نگونسار ساختند . « 1 » اين نطق گرانقدر نظر حضرتش را دربارهء حكومتهاى سهگانهاى كه پس از رسول اكرم برقرار گشته بازمىنمايد ، و هرجملهاش گواه است بر اينكه آن سه تن از عصمت ادعايى بىنصيب بودهاند ، و اين معصومان را با همهء زواياى حيات و خصوصياتشان به تماشا مىگذارد . در نامهاى هم كه به معاويه نوشته ، تصويرى دقيق و روشن از آنها به دست داده است ، آنجا كه مىگويد : سخن از خوددارى و پا به دامن كشيدنم در برابر خلفا گفتهاى و از حسادت و تجاوز مسلحانهام به آنها . دربارهء تجاوز مسلحانه بايد بگويم پناه بر خدا اگر چنين باشد ! اما اينكه من از آنها نفرت داشتم ، به خدا قسم ، اين چيزى است كه در برابر مردم از آن عذرخواهى نخواهم كرد . سخن از تجاوزم بر عثمان گفتهاى و اين كه خويشاوندىاش را پاس نداشتهام ، حقيقت اين است كه عثمان به رويهاى كه مىدانى ، عمل كرد و مردم با او چنان كردند كه به اطلاعت رسيده است . « 2 » همچنين در نطقى كه پس
هامش
( 1 ) . رك : الغدير ( متن عربى / چ 2 ) : 7 / 81 - 85 .
( 2 ) . العقد الفريد : 2 / 286 .