عبد العزيز بيدار شده گفت : امشب خواب عجيبى ديدم . گفتم : برايم نقل كن . گفت : باشد ، بگذار صبح شود . وقتى از نماز جماعت فراغت يافت ، به خانه آمد و پرسيدم چه خواب ديدى ؟ گفت : ديدم من به سرزمين پهناور و سرسبزى چون فرشى زمردين رانده شدم و كاخى ديدم نقرهگون كه از آن كسى بيرون آمده فرياد برآورد : محمد بن عبد اللّه كجاست ؟
پيامبر خدا كجاست ؟ ناگهان پيامبر خدا پديدار گشت و به درون كاخ رفت .
بعد شخص ديگرى بيرون آمده فرياد برآورد : ابو بكر صديق كجاست ؟ ابو بكر آمد و به درون كاخ رفت . شخص ديگر بيرون آمده فرياد برآورد : عمر بن خطاب كجاست ؟ او آمد و به درون رفت . سپس شخص ديگرى بيرون آمده فرياد برآورد : عثمان بن عفان كجاست ؟ او آمد و به درون رفت . ديگرى آمد و گفت : كه على بن ابى طالب كجاست ؟ او هم آمد و به درون رفت . سپس يكى آمد و گفت : كه عمر بن عبد العزيز كجاست ؟ برخاستم و به درون كاخ رفتم و در كنار پدرم عمر بن خطاب « 1 » كه در سمت چپ پيامبر خدا بود ، نشستم و ابو بكر نيز در سمت راست به فاصلهء يك نفر نشسته بود . از پدرم پرسيدم آن يك نفر كيست ؟ گفت : اين عيسى بن مريم است . آنگاه از هاتفى كه هالهاى نور ميان من و او فاصله به وجود آورده و از نظرم پنهانش نموده بود ، شنيدم كه مىگفت : اى عمر بن عبد العزيز ! به عقيده و رويهات متمسك باش و بر آن پايدارى كن . بعد در حالى كه مىپنداشتم به من اجازهء خروج دادهاند ، بيرون رفتم و در خارج كاخ عثمان بن عفان را ديدم كه به من گفت :
سپاس خداى را كه پروردگارم مرا يارى داد . ناگاه على در پى او آمد ، در حالى كه مىگفت : خدا را شكر كه مرا آمرزيد . اين را ابن كثير در تاريخش نوشته است . « 2 »
من همچنان با جماعتى روبرو هستم كه مىخواهند مطالبشان را با خواب و رؤيا ثابت نمايند و واقعيات را با خيالات و رؤياها رد كنند . قلمموى اوهامشان تصويرى از عثمان مىسازد پاك از هرآلايش و ننگ و زشتى كه اصحاب عادل و راسترو ، كه شاهد و ناظر كارهايش بودهاند ، بر او عيب گرفتهاند و خونش را هدر دانستهاند ، همانها كه آن جماعت
هامش
( 1 ) . عمر بن خطاب جد مادرى عمر بن عبد العزيز است و مادرش ام عاصم ، ليلى دختر عاصم بن عمر بن خطاب .
( 2 ) . البداية و النهاية : 9 / 206 .