مىگويد : تو منافقى . « 1 »
صعصعة بن صوحان را كه سرورى سخنور و زبانآور و ديندار است ، انسانى مغرور و متكبر مىخواند . « 2 »
به مغيرة بن وليد مخزومى چون از عمار ياسر دفاع مىكند و اعتراض كه چرا عثمان كتكش زده تا بيهوش شده است ، فحش مىدهد .
در نامهاش به معاويه مىگويد : مردم مدينه كافر شدهاند .
در نامهء ديگرى به او دربارهء مردم مدينه ، يعنى اصحاب و مهاجران و انصار مىگويد :
آنها مثل قبايل مشرك و مهاجمى هستند كه در جنگ خندق يا در احد به ما حمله آوردند .
دربارهء كسانى چون انصار اين حرف را مىزند كه به فرمودهء قرآن و حكم تاريخ مهاجران و پيامبر اكرم را پناه دادند و كمك كردند ، و نيز دربارهء مهاجرانى كه خدا و پيامبر و دينش را تصديق كردند و پيروى نمودند ، و اينها كسانى هستند كه هواخواهان عثمان در قرون بعد همهشان را عادل و راسترو و بر راه راست دين مىدانند .
در نامهاى به مالك اشتر و يارانش مىنويسد : شما را به حمص تبعيد كردهام . شما در غم اسلام و مسلمانان نيستيد .
از فراز منبر پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و در برابر خلق مسلمان اين دروغ شاخدار را مىگويد : اين جماعت اهل مصر دربارهء حاكم و پيشواشان خبرى به آنها رسيده بود ، اما وقتى يقين كردند بىاساس است ، به كشورشان بازگشتند . اين سخن را بعد از اين مىگويد كه در برابر مردم به خلافكارىها و انحرافش اعتراف نمود و اظهار ندامت و توبه كرد و قول داد و رسما تعهد سپرد كه در حكومت و اداره مطابق قرآن و سنت رفتار كند ، و بر اين تعهدنامه جمعى از اصحاب پيامبر شهادت دادند ، و مصريان و ديگر معترضان و انقلابيون در نتيجهء آن به ديار خويش بازگشتند . آنگاه عهد خويش را شكست و پيمان توبه را گسست . و دگرباره سر به شيطانصفتان دوروبرش سپرد و راه هوسناك دلخواه آنان را پيش گرفت . آيا چنين كسى بويى از حيا برده است ؟
هامش
( 1 ) . السيرة الحلبية : 2 / 87 ؛ الصواعق 68 .
( 2 ) . رك : الغدير ( متن عربى / چ 5 ) : 9 / 42 .