خواه آنها كه مسند و كامل است ، تمايلات هوسناك و غرض ورزى مشتى بصرى يا شامى را مىبينيد كه غالبا نقل و روايت خويش را به بردگان آزاد شدهء عثمان يا به افراد خانوادهء بىاعتبارش مىرسانند ، و همين مىرساند كه از ساختههاى معاويه به نفع عثمان است ، به نفع خليفهاى كه حكومتش را نردبان وصول به سلطنت و لذت كرده بود . معاويه خروارها سيم و زر خرج مىكرد تا احاديثى در فضيلت و تمجيد افراد خانوادهاش - همان شجرهاى كه قرآن وصفش كرده - يعنى بنىاميه عموما و خاندان ابو العاص مخصوصا بسازند . متن بيشتر اين روايات جعلى به قدرى سست و رسواست كه هرگونه تلاش براى توجيه و تصحيح آن را به باد مىدهد و بىاساس بودن و پوچى و كذب خود را ثابت مىدارد .
اينك پارهاى از آن روايات جعلى :
1 - مسلم و احمد بن حنبل از طريق عقيل اموى ، از ليث عثمانى ، از يحيى بن سعيد اموى ، از سعيد بن عاص پسر عموى عثمان ، از قول عثمان و عايشه چنين روايتى ثبت كردهاند : رسول خدا در بستر آرميده و جامهء عايشه را به روى خود كشيده بود . در اين حال ، ابو بكر اجازهء ورود خواست . اجازه يافت و مطلب خود را به عرض رسانيد و رفت .
بعد عمر اجازهء ورود خواسته و پيامبر در همان حال به او اجازه داد تا آمد و مطلب خود را عرض كرد و رفت . عثمان مىگويد : در اين هنگام من اجازه خواستم . پيامبر بنشست و به عايشه گفت : لباست را جمع و جور كن . من مطالبم را با او در ميان گذاشتم و رفتم . عايشه به پيامبر گفت : چطور شد وقتى ابو بكر و عمر ، رضى اللّه عنهما ، آمدند ، نگران نشدى آنطور كه به هنگام آمدن عثمان شدى ؟ پيامبر خدا فرمود : عثمان مردى باحياست ، و ترسيدم اگر در آن حال به او اجازه دهم با من ملاقات كند ، مطلب خود را عرضه ندارد . « 1 »
2 - مسلم و ديگر محدثان از طريق عايشه چنين روايت كردهاند : پيامبر خدا در خانهء من آرميده و ساق پا و قسمتى از بالاى زانويش عريان بود . ابو بكر از او اجازهء ورود خواست . در همان حال با او گفتگو كرد . بعد عمر اجازه خواست . در همان
هامش
( 1 ) . صحيح مسلم : 7 / 117 ؛ مسند احمد بن حنبل : 1 / 71 و 6 / 155 ، 167