صحبت مىكرديم . گفتم : اى پيامبر خدا ! بفرستم دنبال ابو بكر ؟ خاموش ماند . سپس گفت : كاش كسى مىبود و با او صحبت مىكرديم . گفتم : بفرستم دنبال عمر . سخنى نگفت . آنگاه يكى از خدمتكارانش را خواند و چيزى به گوش او گفت و او رفت . ديدم عثمان آمده اجازهء ورود مىخواهد . به او اجازه داد . بعد پيامبر مدت زيادى آرام با عثمان سخن گفت ، سپس فرمود : اى عثمان ! خداى عزّ و جل پيراهنى بر تو مىپوشاند كه اگر منافقان خواستند آن را از تن بيرون آورى ، قبول نكن و آن پيراهن را براى آنان بيرون نياور . اين سخن را دو يا سه بار تكرار فرمود . « 1 »
اين حديث را حاكم نيشابورى نيز ثبت كرده از طريق فرج بن فضاله كه گفت : اين حديثى است صحيح و با سند عالى ، و مسلم و بخارى آن را ثبت نكردهاند . « 2 » ذهبى بر سخن حاكم نيشابورى چنين حاشيه زده است : اين روايت كه بر محور فرج بن فضاله مىچرخد ، چطور مىتواند صحيح باشد ؟
حديث شناسان و علماى رجال متفقا فرج بن فضاله را تضعيف كرده و گفتهاند كه رواياتش قابل استناد نيست . شرح حال او را در همين جلد در بحث از هفدهمين روايتى كه در تمجيد عثمان هست ، خواهيم آورد .
احمد بن حنبل در مسند از طريق قيس بن ابى حازم ، از ابو سهله - آزاد شدهء عثمان - از عايشه روايت مىكند كه پيامبر خدا فرمود : يكى از اصحابم را بگوييد بيايد . پرسيدم :
ابو بكر ؟ فرمود : نه . پرسيدم : عمر ؟ فرمود : نه . پرسيدم : پسر عمويت على ؟ گفت : نه .
پرسيدم : عثمان ؟ فرمود : بله . وقتى عثمان آمد ، به من فرمود : برو كنار ، و شروع كرد آهسته با او صحبتكردن كه در آن حال ، رنگ چهرهء عثمان دگرگون گشت . بعدها كه روز جنگ خانهء عثمان فرا رسيد و محاصره گشت ، از او پرسيدم : اى امير المؤمنين ! آيا نمىجنگى ؟ گفت : نه . زيرا رسول خدا به من سفارشى كرده است و من براى تحقق آن سفارش صبر و تحمل مىنمايم . « 3 »
هامش
( 1 ) . مسند احمد بن حنبل : 6 / 75 .
( 2 ) . المستدرك : 3 / 100 .
( 3 ) . مسند احمد بن حنبل : 6 / 52 .