تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الغدير ( فارسى ) — صفحة 282

مساهمون:

ص٢٨٢
چون يزيد بن كرز بسپارى كه مىگويد : اگر به مدينه مىرسيدم و عثمان زنده مىبود ، هيچ آدم بالغى را زنده نمىگذاشتم . آن جماعت نيت سوء و بدخواهى ترا نسبت به خويش دريافتند و مىدانستند كه مروان ، چنان كه مولاى متقيان فرمود ، ترا از راه راست دين به در برده و از تو جز بدين صورت راضى نگشته كه دين و عقلت را از تو بگيرد ، و مىدانستند كه تو آلت دست مروان و دارودستهء تبهكار اموى هستى و شترى را مىمانى كه به هرجا بخواهند ، مىكشند و مىرانند . « 1 » پس براى دفاع از خويشتن و از دين و جامعه اسلامى و پيش از اين كه فرصت پيدا كنى قصد سوء خود را عملى نمايى دست به كار شدند و آنچه خدا مقدر ساخته بود به انجام رسيد . در اينجا بحث ديگرى هم با عثمان داريم . از او مىپرسيم : چه مىپندارى و چه منظورى دارى از اينكه مكرر مىگويى جامهء خلافت را كه خدا بر تنم آراسته ، از تن بيرون نخواهم كرد و فرو نخواهم گذاشت ؟ و اين حرف را در گفتگوها و نطقها و نامه‌هايت به اين طرف و آن طرف تكرار مىكنى و پيوسته بر زبان مىرانى ، گويى شيوهء حكيمانه‌اى يافته باشى كه دين و دنيايت را آباد مىنمايد و چونان وردى به زبان دارى و مىترسى فراموشش كنى . تو فكر نكرده‌اى كه ممكن است به حساب اين حرفت مثل همهء حرفها و كارهايت برسند و ترا به محاكمه كشند و مورد بازپرسى و مؤاخذه قرار دهند و قرار محكوميتت را به امضا رسانند . تو و دارودسته‌ات و طرفدارانت در برابر اين سؤال چه جوابى داريد بدهيد كه چه وقت خدا اين جامهء خلافت را بر تنت آراسته و راست گردانيده است ؟ حال آنكه مىدانيم كسى كه آن را بر تو پوشاند ، مرده است و پيش از مردن به مخالفت با تو برخاست و ترا شايستهء آن خلعت ندانست و خواست آن را بر تنت بدراند و تو به همين خاطر ، بر او پرخاش نمودى و او را منافق شمردى ، و او نيز ترا از عدالت و شايد از چيزهاى ديگر خارج دانست و با همين نظر ، وصيت كرد كه تو بر او نماز نگزارى و به امير المؤمنين على بن ابى طالب گفت : تو شمشيرت را بردار و من هم
هامش
( 1 ) . رك : الغدير ( متن عربى / چ 5 ) : 9 / 174 ، 175 .