شمشيرم را برمىگيرم ، زيرا عثمان بر خلاف تعهداتش عمل كرده است ، و مردم را عليه تو مىشوراند و مىگفت : پيش از اينكه به سلطنت ادامه دهد ، كارش را بسازيد ، و قسم خورد كه هرگز با تو حرف نزند ، و تو در بيمارىاش وقتى به ديدنش رفتى روى از تو به ديوار گردانيد و هيچ با تو نگفت « 1 » ، و تا واپسين دم زندگى با تو قهر و در حال متاركه بود و ساير اعضاى شورا رويهء او را با تو داشتند و همه مخالف تو گشتند .
وانگهى اگر پيرو ابو بكر و عمر باشيم و كار آن دو را ملاك و ميزان قرار دهيم ، بايد تصورمان اين باشد كه تعيين خليفه براى خداوند واجب نيست ، بلكه خدا تعيين خليفه را به امت واگذاشته تا هركه را خواست انتخاب نمايد . البته ، با چنين تصورى تعاليم و فرمايش الهى را نديده گرفتهايم تا آنجا كه مىفرمايد : پروردگارت آنچه را بخواهد مىآفريند و انتخاب مىنمايد و آنان در اين موارد اختيار و حق انتخاب ندارند « 2 » ، و براى هيچ مرد و زن مؤمنى در مواردى كه خدا و پيامبرش فرمانى صادر مىكنند ، حق اختيار و انتخاب نيست « 3 » ، و نيز دستورات و نظريات پيامبر اكرم را كه بسيارى از آنها در مجلدات سابق آورده شد ، نشنيده گرفتهايم . در اين صورت ، تو اى عثمان ! شايد مىپندارى آنچه عدهاى انتخاب و اختيار كردهاند ، مورد تأييد و تصديق خداوند متعال قرار گرفته است ؟
مگر خداى حكيم و قادر نمىتوانست خود تكليف مسلمانان را روشن كند و امام و جانشينى براى پيامبر تعيين نمايد ، يا به آراى بلهوسانه و مختلف و متناقض مردم احتياج داشت تا بر آنها صحه بگذارد ؟ تو به اين اعتبار انتصاب خويش را به حكومت ، به خلعت الهى تشبيه نمودهاى و به خدا نسبت مىدهى كه مىپندارى خدا بر كار دارودستهاى كه ترا به حكومت برداشت ، صحه گذاشته است ، و خود از تعيين خليفه عاجز بوده است ، و اين پندارى زشت و نابخردانه است . بالاخره از بيچارگى و بىجوابى خواهى گفت :
جامهاى را كه خدا بر تنم آراسته ، به در نخواهم كرد .
هامش
( 1 ) . در بحث از اظهار نظرهاى عبد الرحمن بن عوف دربارهء عثمان آورده شد . رك : الغدير ( متن عربى / چ 5 ) :
9 / 86 - 91 .
( 2 ) . قصص 28 / 67 .
( 3 ) . احزاب 33 / 36 .