به هرحال ، ما را در برابر اين جامه و قبايى كه مدعى است بر تنش آراسته و آنكه رشته و بافته است و كارگاهى كه در آن بافته شده ، به حيرت و شگفتى انداخته است . ما مىبينيم نخستين حاكمى را كه پس از پيامبر اكرم پيدا شده و جامهء خلافت را با انتخابات غيرقانونى و ناقص و توأم با زور و خشونت بر تن كرده است كه مايهء بدبختىهاى بسيار و مستمر گشته و روى تاريخ را سياه كرده است ، در حالى كه به فرمايش مولاى متقيان ، يقين داشته در ميان امت كسى هست كه رابطهاش با خلافت بسان رابطهاى است كه محور آسيا با آسيا دارد و داراى مقام شامخى است كه هيچكس را ياراى پرواز به اوج آن نيست مايه و منبع هرخير و بركت و هدايتى است . به هنگام مرگش آن خلعت را به پسر خطاب تحويل داده است ، و اين شگفت كارى است كه هنوز زنده است ، زمينهء خلافت پس از خود را براى ديگرى مهيّا مىسازد « 1 » ، و به اين ترتيب ، دومى خلعت خلافت را به موجب وصيت حاكم قبلى بر تن مىكند ، در حالى كه به فرمايش مولاى متقيان ، يقين دارد در ميان امت كسى هست كه شايستهتر و برتر از اوست . سپس اى عثمان ! عبد الرحمن بن عوف اين قبا را بر تن تو پوشاند ، در حالى كه به على مىگفت : بيعت كن و گرنه گردنت را مىزنم . و در آن وقت فقط او شمشير داشت و نه هيچكس ديگر ، و بر اثر آن صحنه ، على عليه السّلام خشمناك بيرون رفت و اعضاى شورا او را تعقيب كردند و تهديد نمودند كه بيعت كن ، و گرنه عليه تو جهاد خواهيم كرد . « 2 » پس كداميك از اين جامههاى خلافت بافتهء الهى است و مىتوان گفت هركه بر تن كرده ، به خلعت الهى آراسته گشته است ؟
اين بحث ، بحثهاى طولانى و پيوستهاى را به دنبال دارد كه به موضوعات گوناگون مىكشد و به مسئلهء حكومت امويان و ديگران ، شايد احتياج نباشد كه آنها را به ميان آوريم و شرح دهيم كه چگونه بر مسند حكومت چنگ انداختند و آن را غصب نمودند .
آرى ، خلافتى كه مىتوان خلعت الهىاش ناميد ، آن است كه خدا تعيين و عطا فرموده باشد و پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه و آله آن تعيين را ابلاغ نموده و به اطلاع عموم رسانده باشد . اين همان است كه پيامبر عظيمالشأن در نخستين روز نشر رسالتش به اطلاع خلق رسانيد و فرمود :
هامش
( 1 ) . رك : الغدير ( متن عربى / چ 2 ) : 7 / 81 .
( 2 ) . انساب الاشراف ، بلاذرى : 5 / 22 .