به تبعيت خويش درآورم . پيرو احكام اسلامى بودم نه بدعتگذار . راهجوى بودم نه اينكه خود را به زور چنان بنمايم . تا آنگاه كه كارها به انجام رسيد و بدخواهى و كينه ورزى به جنبش درآمد بدون اينكه جرمى مرتكب شده يا خلافى نموده باشم . كينهها و خواستهاى ناروا متوجه من گشت البته ، به استثناى امضاى آن نامه كه مرا متهم به نوشتنش مىكنند . اينها به دنبال مقصودى ديگرند و به ظاهر چيز ديگرى را عنوان مىسازند و هيچ دليل و مستمسكى هم ندارند . كارهايى را انتقاد مىكنند كه خودشان قبلا به آن رضايت دادهاند و كارهايى ديگر را كه به شهادت مردم مدينه جز به همانگونه كه من عمل مىكنم ، مصلحت نيست كه عمل شود . من در برابر اين انتقادات سالهاست صبر و شكيبايى نمودهام و همينطور تماشا مىكنم و مىشنوم و عكس العملى نشان نمىدهم . براثر آن ، گستاخىشان زيادتر شده و عصيان آنها در برابر خدا به جايى رسيده كه بر من كه در پناه و همسايگى پيامبر خدا هستم و در حريم و منطقهء امان و در سرزمين هجرت ، يورش آوردهاند . بدينسان آنها قبايل مشرك و جنگجويى را مىمانند كه در جنگ معروف احزاب به ما يورش آوردند يا آنها را كه در احد به ما حملهور گشتند ، و تنها فرقشان با آنها اظهارات زبانى ايشان است . بنابراين ، هركس مىتواند خودش را به من برساند ، بسرعت به من بپيوندد .
وقتى نامه به مردم شهرستانها رسيد ، با هروسيله و ستورى كه در اختيار داشتند ، براى يارى عثمان به سوى او شتافتند . معاويه ، حبيب بن مسلمهء فهرى را بسيج كرد و عبد اللّه بن سعد ، معاوية بن خديج را ، و از اهالى كوفه قعقاع بن عمرو رهسپار گشت .
نامهء عثمان به اهالى مكه و حجگزاران سال 35 هجرى
ابن قتيبه مىنويسد : عثمان نامهاى نوشت و توسط نافع بن طريف براى اهالى مكه و كسانى كه در اجتماع حج حضور داشتند ، فرستاد و در آن استمداد نمود . نافع روز عرفه به مكه رسيد ، در حالى كه عبد اللّه بن عباس كه از طرف عثمان آن سال به سرپرستى حاجيان منصوب گشته بود ، مشغول نطق براى مردم بود . پس نافع برخاسته نامه را بدين