آنگاه رو به محمد بن مسلمه كردند و پرسيدند : آيا تضمين كردى و قول دادى ؟ گفت :
آرى . سپس ما در حالى كه از خدا مىخواستيم از ما در برابر تو پشتيبانى نمايد و علاوه بر دلايل و مستمسكاتى كه داشتيم ، دليل و مستمسك جديدى عليه تو به دست آيد ، رهسپار ديارمان شديم . به بويب - محل ورود كسانى كه از حجاز به مصر مىروند - كه رسيديم ، نوكرت را گرفتيم و به نامهء ممهور به مهرت دست يافتيم كه به عبد اللّه بن سعد بن ابى سرح نوشته بودى ما را تازيانه بزند و سر و ريشمان را بتراشد و مدتى دراز زندانى كند . اين هم آن نامهات . عثمان پس از سپاس و ستايش پروردگار ، گفت : به خدا نه نامه نوشتهام و نه دستور نوشتنش را دادهام و نه در اينباره كسى با من مشورت كرده و نه از آن خبردار شدهام . محمد بن مسلمه گويد : من و على همآوا گفتيم : راست مىگويد .
عثمان از سخن ما نفس راحتى كشيد . مصريان از او پرسيدند : پس كه نوشته است ؟ گفت :
نمىدانم . سخنگويشان گفت : گستاخى را در برابرت به اينجا رساندهاند كه نوكرت را با يكى از شترهاى اموال عمومى مسلمان مىفرستند و مهر ترا پاى نامه مىزنند و براى استاندارت چنين فرمانهاى خطرناك و جنايتآميز صادر مىكنند و تو بىخبرى ؟ گفت :
آرى . گفتند : آدمى مثل تو نبايد عهدهدار حكومت شود . از حكومت استعفا بده ، زيرا خدا ترا از آن بر كنار ساخته است . عثمان گفت : جامهاى را كه خداى عزّ و جل بر تنم آراسته ، برنخواهم كند . داد و فرياد و پرخاش زياد شد ، چنان كه تصور كردم مصريان پيش از اينكه از خانهاش بيرون روند ، به او حمله خواهند كرد و كارش را خواهند ساخت . در اين وقت ، على برخاست و بيرون رفت و من هم بىدرنگ برخاستم ، و عثمان به مصريان گفت : برويد بيرون . آنان هم بيرون آمدند . من به خانهام رفتم و على نيز به خانهاش رفت ، و محاصره را ادامه دادند تا او را كشتند .
طبرى به نقل از عبد الرحمن بن يسار مىنويسد : كسى كه اين نامه را از طرف عثمان به مصر مىبرد ، ابو اعور اسلمى بود « 1 » ، همان كسى كه امير المؤمنين على در قنوت نفرينش مىكرد ، چنان كه ما آن را قبلا نوشتيم « 2 » ، و ابن ابى الحديد نيز در كتاب خود
هامش
( 1 ) . تاريخ طبرى : 5 / 115 .
( 2 ) . رك : الغدير ( متن عربى / چ 2 ) : 2 / 132 .