داد . « 1 »
2 - 25 - نخستين بارى كه مصريان به علت نارضايى از عثمان به مدينه آمدند ، على همراه سى تن از مهاجران و انصار سواره نزد آنان رفتند و آنان را راضى به بازگشت كردند . وقتى برگشتند ، على نزد عثمان رفته به او اطلاع داد كه مصريان برگشتند . فرداى آن روز مروان به عثمان توصيه كرد كه نطق كن و به مردم بگو كه مصريان برگشتند و آنچه دربارهء امام و زمامدارشان به اطلاعشان رسيده بود ، بىاساس بود . پيش از اينكه مردم از شهرستانها برخيزند و به طرف مدينه به راه بيفتند و جمعيتى در اينجا عليه تو گرد آيد كه قادر به دفع آنان نباشى ، نطق تو در شهرستانها پخش مىشود . عثمان زير بار نرفت ، ولى مروان چندان اصرار به خرج داد تا روزى عثمان به منبر رفت و پس از حمد و ستايش خدا گفت : اين عده از مردم مصر دربارهء امام و زمامدارشان چيزى به گوششان رسيده بود ، ولى وقتى فهميدند كه بىاساس بوده ، به شهر و ديار خويش بازگشتند . « 2 » عمروبن عاصى از گوشهء مسجد فرياد زد : اى عثمان ! از خدا بترس ، تو مرتكب گناهان بزرگى شدهاى و ما را نيز با خود بدين مهلكه كشاندهاى . حالا بايد از آنها توبه كنى و دست بشويى تا ما هم توبه كنيم و دست بشوييم . عثمان از اين طرف بر سر او داد زد كه اى پسر نابغه ! اين حرفها از كجا به تو رسيده است ؟ از وقتى ترا از استاندارى عزل كردهام ، مخالف من شدهاى . از سوى ديگر فرياد برآمد كه به خدا بازگرد و توبه كن تا مردم دست از سرت بردارند . در اين هنگام عثمان دستهايش را برآورد و رو به قبله گردانيد و گفت :
خدايا من اولين كسى هستم كه به درگاهت توبه مىكنم و رو به تو مىآرم . و روانهء خانه گشت . عمرو بن عاصى بيرون آمد و به خانهاى كه در فلسطين داشت رفت و مىگفت : به
هامش
( 1 ) . تاريخ طبرى : 5 / 108 ، 203 ؛ انساب الاشراف : 5 / 74 ؛ الامامة و السياسة : 1 / 42 ؛ الاستيعاب ، شرح حال عبد اللّه بن سعد بن ابى سرح ؛ شرح ابن ابى الحديد : 1 / 63 ؛ تاريخ ابن كثير : 7 / 170 ، ابن كثير چون اين مطالب تاريخى به مذاقش خوش نمىآمده ، مثل هميشه آن را به اختصار برگزار كرده و اشارهوار گذشته است .
( 2 ) . عثمان چگونه بر منبر پيامبر گرامى و در برابر مزارش چنين دروغ رسوايى مىگويد ؟ آيا به استناد خواهش و اصرار هوسناك مروان بن حكم ؟ !