از تصدى امور مالياتى و مالى بر كنار كرده به امامت نماز جماعت گماشت و عبد اللّه بن سعد را متصدّى امور مالى و مالياتى ساخت ، و پس از مدتى ، امامت نماز را نيز به عبد اللّه بن سعد واگذاشت . چون عمرو بن عاصى به مدينه باز آمد ، شروع به انتقاد و عيبجويى عثمان كرد . پس عثمان روزى او را خواست و در جلسهاى خصوصى به او گفت : اى پسر نابغه ! چه زود با ما بيگانه شدى . هنوز چيزى از استاندارى تو نگذشته ، حالا از من انتقاد و عيبجويى مىكنى و دورويى نشان مىدهى ؟ به خدا اگر اختلاس نمىكردى و كجرو نبودى ، ترا بر كنار نمىكردم . عمرو گفت : خيلى از چيزهايى كه مردم مىگويند يا به زمامدارانشان گزارش مىدهند ، بىاساس است . بنابراين ، اى امير المؤمنين ! بايد در رفتارت با مردم زير فرمانت از خدا بترسى و خدا را در نظر گيرى .
عثمان گفت : آيا اين صحيح است كه ترا با كجروى و شايعات بدى كه دربارهء تو هست ، به استاندارى بگمارم ؟ گفت : من در حكومت عمر بن خطاب استاندارش بودم و وقتى مرد ، از من راضى بود . عثمان گفت : به خدا اگر من هم با تو مثل عمر سختگيرى مىكردم و مو را از ماست مىكشيدم ، وضعت روبراه مىشد ، اما من ملايمت به خرج دادم و چشمپوشى نمودم و در نتيجه ، تو اين چنين گستاخ شدى . بدان كه من در دورهء جاهليت از لحاظ تعداد افراد قبيله بيش از تو قدرت و عظمت داشتم و نيز پيش از اينكه عهدهدار مقام خلافت شوم ، نيرومندتر و محترمتر از تو بودم .
عمرو بن عاصى گفت : اين حرفها را كنار بگذار . خدا را بايد شكر كرد كه ما را بوجود محمد مفتخر ساخت و به وسيلهء او هدايت كرد . من پدرم عاصى بن وائل را ديده بودم و پدرت عفان را هم ديده بودم . به خدا عاصى برتر و بالاتر از پدرت بود . « 1 » عثمان وارفت و گفت : چرا حرف دورهء جاهليت را بزنيم ! سپس عمرو بيرون رفت و مروان بن حكم وارد خانهء عثمان شد و گفت : كار را اى امير المؤمنين به جايى رساندهاى كه عمرو بن عاصى
هامش
( 1 ) . اگر عاصى بىسر و پايى كه خدا دربارهاش به پيامبر فرمود : آنكه به تو بد مىگويد ، بىتبار و نسل است ، بر عفّان برترى داشته باشد ، براى عفّان چه قدر و ارزشى مىماند ! رك : الغدير ( متن عربى / چ 2 ) :
2 / 120 .