تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الغدير ( فارسى ) — صفحة 189

مساهمون:

ص١٨٩

23 - سخن محمد بن مسلمهء انصارى

طبرى از قول محمد بن مسلمه مىنويسد كه گفت : من با تنى چند از قبيله‌ام نزد مصريان رفتم . رؤساى آنان چهار نفر بودند : عبد الرحمن بن عديس بلوى ، سودان بن حمران مرادى ، عمرو بن حمق خزاعى ، و ابن نباع « 1 » كه هرچهار نفر در خيمه‌اى منزل داشتند . وقتى ديدم مردم مصر پيرو و فرمانبردار ايشانند ، با آنان شروع به سخن كردم و حق بزرگى را كه عثمان ( به عنوان حاكم بيعت شده ) به گردنشان دارد و بيعتى را كه با او كرده‌اند ، به يادشان آوردم و از آشوب داخلى بيمشان دادم ، و آگاهشان كردم كه كشته شدن عثمان باعث اختلافات و كشمكشهاى سهمگين خواهد شد . بنابراين ، شما اين كار را شروع نكنيد و باعث آن نشويد . او دست از آنچه شما ناروا مىشماريد ، برخواهد داشت و من هم تضمين مىكنم و ضامنش خواهم بود . گفتند : اگر دست از آن خلافكارىها برنداشت چه ؟ گفتم : در آن صورت اختيار با شماست ، هركارى خواستيد بكنيد . حاضر شدند و خوشحال از من جدا شدند . من رفتم پيش عثمان و گفتم مىخواهم خصوصى با تو حرف بزنم . قبول كرد و تنها شديم . گفتم : خداى را ، خداى را ، اى عثمان ! بر جان خودت رحم كن . اينها را كه مىبينى ، براى كشتنت آمده‌اند ، و مىبينى دوستانت نه‌تنها ترا يارى نداد ، بلكه خوارت گذاشته‌اند و دشمنت را عليه تو تقويت مىكنند . عثمان راضى شد ، و مرا خيلى دعا كرد . از حضورش بيرون آمدم و اندكى درنگ ورزيدم ، آنگاه عثمان صحبت بازگشت مصريان را به ميان آورد و گفت : آنان براى كارى آمده بودند ، اما وقتى در اينجا اطلاع پيدا كردند كه جريان بر خلاف آن است كه به آنان رسيده ، برگشتند . خواستم بروم پيش عثمان و به خاطر اين حرف او را سرزنش و نكوهش كنم ، باز گفتم چيزى نگويم . ناگاه يكى خبر آورد كه مصريان برگشته‌اند ، و اكنون در سويداء « 2 » هستند . گفتم : راست مىگويى ؟ گفت : بلى . عثمان در پىام فرستاد . وقتى
هامش
( 1 ) . در تاريخ طبرى و تاريخهايى كه از او نقل كرده‌اند ، به همين صورت نوشته شده ، ولى درست آن ابن البياع است و او عروة بن شييم ليثى مىباشد . ( 2 ) . موضعى است به فاصلهء دو شب راه تا مدينه از سوى شام .