عثمان آوردند و آن را به يكى از افراد خانوادهء حكم بخشيد . خبر به عبد الرحمن بن عوف رسيد . عبد الرحمن ، مسور بن مخرمه و عبد الرحمن بن اسود را مأمور كرد تا رفتند و آن شتر را آوردند و عبد الرحمن ميان مردم تقسيم كرد ، در حالى كه عثمان در خانهء خويش بود . « 1 »
8 - 3 - ابو هلال عسكرى در كتاب الاوائل مىنويسد : دعاى على عليه السّلام در حق عثمان و عبد الرحمن بن عوف مستجاب گشت و آن دو در حالى مردند كه با هم دشمن و قهر بودند . عبد الرحمن پيغامى نكوهشآميز به عثمان داد . هنگامى كه عثمان ساختمان يكى از كاخهايش را به اتمام رسانيد و ضيافت مفصلى به آن مناسبت ترتيب داد و مردم حضور يافتند ، عبد الرحمن بن عوف كه در آن ميان بود ، وقتى چشمش به ساختمان و آن همه غذا افتاد ، رو به عثمان كرد و گفت : اى پسر عفان ! آنچه دربارهء تو مىگفتند و قبول نمىكرديم ، امروز فهميديم كه راست و درست است ؛ من از اينكه با تو بيعت كردهام و وسيلهء بيعت ديگران را فراهم ساختهام ، به خدا پناه مىبرم . عثمان از سخنش خشمگين گشته به نوكرش دستور داد تا او را از مهمانى بيرون كردند ، و به مردم امر كرد با او معاشرت ننمايند . در نتيجه ، هيچ كس نزد او نمىرفت جز عبد اللّه بن عباس كه مىرفت تا از او علم قرآن و علم فرائض [ فقه عملى ] بياموزد . عبد الرحمن بيمار گشت و عثمان به ديدنش رفته با او سخن گفت ، ولى جوابش را نداد ، تا مرد . « 2 »
اشارهء ابو هلال عسكرى به دعايى است كه در سخن امير المؤمنين على عليه السّلام در حق عبد الرحمن بن عوف آمده است در جلسهء شورايى كه بنا به وصيت عمر براى انتخاب حاكم تشكيل شده بود . به او پس از اين كه عثمان را به خلافت انتخاب كرد ، گفت : به خدا قسم ، اين كار را فقط به اين خاطر كردى كه به او آن اميدى را دارى كه رفيق شما دو نفر از رفيقش داشت . خدا ميانهء شما دو نفر را به دشمنى بكشاند . « 3 »
اين حرف عبد الرحمن بن عوف كه : آنچه دربارهء تو مىگفتند و قبول نمىكرديم ، امروز
هامش
( 1 ) . تاريخ طبرى : 5 / 113 ؛ الكامل ، ابن اثير : 3 / 70 ؛ شرح ابن ابى الحديد : 1 / 165 .
( 2 ) . شرح ابن ابى الحديد : 1 / 65 ، 66 .
( 3 ) . همان : 1 / 63 .