شركت در قيام تجاوزكارانهء جمل برحذر داشته است ، اما او با وجود تمام اينها ، به قيام مسلحانه عليه خلافت على عليه السّلام برمىخيزد و فرمودهء خدا و پيامبرش را نشنيده مىگيرد .
هنگامى كه در حوأب به راه بصره صداى سگها را مىشنود ، به ياد پيشگويى نهىآميز پيامبر صلّى اللّه عليه و آله مىافتد و تصميم به برگشت مىگيرد ، ولى دوباره تسليم وسوسهء دل مىشود و تحت تأثير سياستبازى ديگران قرار مىگيرد و به راه جنگ تجاوزكارانهء داخلى مىرود تا طلحه نامزد حكومت به قتل مىرسد و اميدش مبدل به يأس مىگردد و ارادهء خدا بر خلاف تمناى او به تحقق مىپيوندد و خلافت على عليه السّلام استوار مىشود .
3 - سخن عبد الرحمن بن عوف
وى مجاهد بدرى ، رئيس شوراى انتخاب حاكم ، و يكى از ده نفرى است كه مىگويند مژدهء بهشت دريافتهاند .
1 - 3 - بلاذرى از سعد نقل مىكند كه چون ابوذر در ربذه درگذشت ، على و عبد الرحمن بن عوف كار عثمان را به ياد آوردند . على به او گفت : همهء اينها نتيجهء كار تست كه در شوراى شش نفره به او پيشنهاد حكومت دادى و با او بيعت كردى .
عبد الرحمن گفت : اگر بخواهى من حاضرم تو شمشيرت را بردارى و من هم شمشيرم را بردارم ، زيرا او تعهداتى را كه سپرده داير بر تبعيت از قرآن و سنت ، همه را زير پا نهاده است .
2 - 3 - ابو الفداء مىنويسد : چون از عثمان ، رضى اللّه عنه ، كارهايى سر زد ، مثل اينكه حكومت بر شهرها و شهرستانها را به نوجوانانى از قبيله و خويشانش سپرد ، به عبد الرحمن بن عوف گفتند : همهء اينها نتيجهء كار تست . او مىگويد : فكر نمىكردم چنين كارهايى بكند ، اما حالا با خدا عهد مىبندم كه هرگز با او سخن نگويم . عبد الرحمن بن عوف در حالى از دنيا رفت كه با عثمان ، رضى اللّه عنه ، قهر بود و ترك سخن گفته بود . در بيمارى منتهى به مرگش عثمان به ديدنش رفت ، اما او رويش را به طرف ديوار برگردانيد و يك كلمه با عثمان سخن نگفت .