اينها رواياتى است حاوى سخنان عايشه دربارهء عثمان ، و حاكى از رويه و موضعى كه در پيش رو داشته است ، و همه از منابع تاريخى نقل شد . در پرتو اين روايات معلوم مىشود كه وى عثمان را شايسته مسند خلافت نمىدانسته و حتى او را جنايتكارى مىشمرده كه اگر دستش مىرسيد ، او را از بين مىبرده است . دلش مىخواسته سنگى به پاى عثمان مىبسته و او را به قعر دريا مىانداخته است يا در يكى از جوالهايش مىنهاده و سرش را محكم مىبسته و به دريا مىانداخته تا در اعماقش جان بسپارد ، يا به نيزهء كسانى كه بر او شوريده و محاصرهاش كرده بودند ، از پاى درآيد . براساس همين نظر ، مردم را عليه او مىشورانده ، و در اين تحريك و تشويق به موى و جامه و كفش پيامبر صلّى اللّه عليه و آله متوسل مىشده است . در سفر و حضر يك دم از تبليغ عليه او آسوده ننشسته تا به قتل رسيده است و پس از كشته شدن بر همان نظريه باقى بوده ، اما وقتى ديده با قتل عثمان حكومت به تصرف طلحه در نيامده ، و به چنگ قبيلهء تيم نيفتاده ، آشفته و ناراحت شده است . شايد سفر حجش نيز به منظور همين تبليغات و براى هموار ساختن زمينهء حكومت طلحه بوده است ، زيرا در همين سفر بارها از او شنيده و نقل كردهاند كه خوشا به حال طلحه ! خوشا به تو اى پسر عمو ! پندارى هماكنون به انگشتش مىنگرم كه دارند با او بيعت مىكنند . خوشا به حالت اى طلحه ! مردم غير از تو كسى را شايستهء خلافت نمىيابند .
اما وقتى مىبيند خلافت به چنگ قبيلهاش - تيم - نيفتاد ، بلكه به تصدى خاندان پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و به عهدهء على بن ابى طالب عليه السّلام واگذار گشت ، از آنجا كه دوستدار على نيست بر مىآشوبد و آرزو مىكند كه آسمان بر زمين فرود آيد ، آنگاه از كشتن عثمان اظهار تأسف و سوگوارى مىنمايد و از نيمه راه مدينه به مكه برمىگردد و پرچم خونخواهى عثمان را برمىافرازد ، شايد از اين طريق بتواند طلحه را به حكومت برساند ، و گرنه او كه از قبيلهء ديگرى است ، حق خونخواهى عثمان را ندارد ، و علاوه بر آن ، حق فرماندهى سپاه و لشكركشى را هم ندارد ، و خدا او و همهء همسران پيامبر اكرم را از ظهور در ميدان كشمكش و از گردش و خراميدن منع فرموده است و پيامبر خدا هم او را مخصوصا از
الغدير ( فارسى ) — صفحة 124
مساهمون: الشيخ عبد الحسين الأميني (العلامة الأميني)
ص١٢٤