تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الغدير ( فارسى ) — صفحة 61

مساهمون:

ص٦١
فرستاد « 1 » . روايتى هم كه حاكم آن را در المستدرك از زبان عمر درست دانسته ، اين است : چون به غار رسيدند ، ابو بكر گفت : اى رسول خدا ! تو در جاى خود باش تا من آنجا را از سر تا ته وارسى كنم . پس به درون شد و به وارسى پرداخت ، سپس گفت : اى رسول خدا ! فرود آى ، و او فرود آمد . عمر گفت : سوگند به آنكه جانم در دست اوست ، ارزش آن شب از خاندان عمر بيشتر است و حاكم گويد : اگر اين روايت سندش گسيختگى نداشت ، درست بود . روايت ديگر هم هست كه ابن كثير با گواهى به گسيختگى زنجيره‌اش آن را ناسره نموده و براساس آن ، ابو بكر گفت : همان‌گونه كه هستى باش تا من دست خود را به درون برم و آنچه را هست بيابم و ترا از آن آگاهى دهم تا اگر جانورى در آن باشد ، به من پيش از آسيب رسد . نافع گفت : به من چنان رسيده كه در آن غار سوراخى بود كه ابو بكر پاى خود را بر دهانهء آن نهاد از بيم جانورى يا چيزى از آن بيرون آيد و رسول خدا را گزندى برساند . و براساس يك روايت : چون به درون غار شد ، همهء آن سوراخ‌ها را گرفت و تنها يك سوراخ ماند كه پاى خود را بر دهانهء آن نهاد و مارها آغاز كردند به گزيدن او تا اشك‌هايش روان گرديد . ابن كثير مىنويسد : اين گونه پرداخت سخن ، شگفت و نكوهيده است « 2 » . حلبى در سيره بر اينها مىافزايد : پيامبر سر بر دامن ابو بكر نهاد و بخفت . پس اشك‌هاى ابو بكر بر چهرهء رسول خدا ريخت و حضرتش گفت : اى ابو بكر ! ترا چه مىشود ؟ گفت : پدر و مادرم فداى تو باد ، گزيده شدم . پس بر رسول خدا آنجا را كه گزيده شده بود ، آب دهان ماليد تا گزند از وى دور شد . همو مىنويسد : در يك روايت ، اين افزونى آمده است كه او بر تن ابو بكر نشانهء باد كردگى ديد ، پرسيد : چه شده ؟ گفت : از گزيدگى مار است . گفت : چرا مرا آگاه نكردى ؟
هامش
( 1 ) . همان : 1 / 68 . ( 2 ) . ر ك : تاريخ ابن كثير : 3 / 180 .