تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الغدير ( فارسى ) — صفحة 60

مساهمون:

ص٦٠
رستاخيز ابو بكر را با من و در پايگاه من بگذار . پس خداى تعالى ، نهانى به او رساند كه خداوند آنچه را مىخواستى پذيرفت « 1 » . ابن هشام مىنويسد : برخى از دانشوران به من خبر دادند كه حسن بصرى گفت : چون رسول خدا و ابو بكر شبانه به آن غار رسيدند ، ابو بكر پيش از پيامبر خدا درآمد و همه جاى آن غار را دست ماليد تا ببيند كه آيا درنده يا مارى در آن هست ؟ و اين گونه بود كه رسول خدا را با جان خود پاسدارى كرد « 2 » . روايت بالا را ابن كثير آورده گويد : اين روايت از هردو سو گسسته است « 3 » . در روايت محب طبرى كه سند پيوسته ندارد ، آمده است كه ابو بكر درون آن غار شد و هرسوراخى كه ديد ، انگشت خود را در آن فرو برد تا به سوراخ بزرگى رسيد كه پاى خود را تا ران در آن فرو برد ، سپس گفت : اى پيامبر خدا ، به درون آى كه جا را براى تو نيكو آماده كرده‌ام « 4 » . ابو بكر آن شب را با پريشانى از زخم يك مار به سر برد و چون بامداد شد ، رسول خدا به او گفت : اى ابو بكر ! اين چيست ؟ وى در حالى كه تنش باد كرده بود ، گفت : اى رسول خدا ! زخم مار است . پيامبر خدا به او گفت : چرا مرا آگاه نكردى ؟ ابو بكر گفت : خوش نداشتم كه پريشانت گردانم . پس پيامبر خدا دست خود را بر تن ابو بكر كشيد تا دردى كه در آن بود ، از ميان رفت ؛ انگار كه گرهى بود و باز شد . همو در روايت ديگرى كه سند پيوسته ندارد ، از زبان عمر آورده است كه مىرساند در آن غار سوراخ‌هاى پر از مار بود و ابو بكر بترسيد كه از آن چيزى بيرون آيد كه پيامبر خدا را بيازارد . پس پاى خود را در دهانهء آن نهاد و مارها نيز آغاز به زدن و گزيدن او كردند تا اشك‌هايش سرازير گرديد و پيامبر خدا مىگفت : اى ابو بكر ! اندوهگين مباش ، خدا با ماست . پس خداوند آرامش خود را كه همان آسودگى دل است ، براى ابو بكر فرو
هامش
( 1 ) . حلية الاولياء : 1 / 22 . ( 2 ) . سيرهء ابن هشام : 2 / 98 . ( 3 ) . البداية و النهاية : 3 / 179 . ( 4 ) . الرياض النضرة : 1 / 65 .