و اكنون عبارتى را كه احمد در مسند خود « 1 » از طريق مالك بن عبد اللّه زيادى از ابو ذر آورده است بنگريد كه به موجب آن ، وى از عثمان اجازهء ورود خواست و او نيز اجازه داد تا عصا به دست وارد شد عثمان گفت : اى كعب ! عبد الرحمان مرده و دارايىاى بر جاى گذاشته ، نظر تو دربارهء آن چيست ؟ گفت : اگر حقى را كه خدا در آن داشته است گزارده باشد ايرادى ندارد . ابو ذر چوبدست خود را بلند كرد و كعب را زد و گفت : از رسول خدا شنيدم مىگفت : دوست ندارم كه اين كوه طلا شود و از آن من گردد تا آن را انفاق كنم و از من پذيرفته گردد ولى شش اوقيه « 2 » از آن را براى پس از خود بر جاى بگذارم . عثمان ! ترا به خدا سوگند مىدهم كه آيا تو هم اين را شنيدى ؟ - اين را سه بار گفت - وى پاسخ داد :
آرى .
و از اينجا برمىآيد كه درگيرى بر اثر پيشامدى بوده كه مربوط مىشده است به دارايى عبد الرحمان بن عوف كه چندان طلا به جا گذاشت كه براى بخش كردنش تبرها به كار گرفتند و بر سر اين كار دستهاى مردان آبله كرد و يك چهارم از يك هشتم آن به 80000 سكه رسيد كه اينها را از دارايى خدا به او داده بودند كه او شايستگى استفاده از آن را نداشت و همهء مسلمانان در بهره گرفتن از آن ، برابر بودند و اين كار همان گنج نهادن ناروا و خاصه خرجىاى بود كه بايستى دشمن داشت و فتواى كعب ، چيزى از كار او را روا نمىگردانيد زيرا از حاصل كشاورزى يا فراوان شدن دامها يا از سود بازرگانى به دست نيامده بود تا اگر حقوق خدا را از آن بدهند پاكيزه شود و آنچه مىماند حلال باشد زيرا آن دارايى ، همهاش از آن خدا بوده و همهء مسلمانان در استفاده از آن برابر بودند و اگر هم پسر عوف حقى در آن داشت تازه به اندازهء يكى از ديگر مسلمانان بود و بس .
و شگفت از اينكه در انجمنى با بودن ابو ذر - داناى ياران پيامبر - بيايند و به ويژه از كعب فتوى بخواهند كه يهودىاى بوده است در ميان مسلمان . و تازه خود فتوى خواهنده خيلى خوب مىدانسته كه آن دارايى از كجا فراهم شده ، زيرا خود وى سيل آن را به سوى صاحبش سرازير كرد تا خوش خدمتى او را كه در روز شورا به خلافت تعيينش
هامش
( 1 ) . مسند ، احمد : 1 / 63 .
( 2 ) . اوقيه نزديك به يازده درم .