تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الغدير ( فارسى ) — صفحة 424

مساهمون:

ص٤٢٤
ابو ذر به شام ملحق شود و در سال آينده نيز هنگامى كه او را به ربذه تبعيد كرد در مدينه بودم . و از طريق عبد الرزاق از معمر از قتاده آورده‌اند كه ابو ذر سخنانى گفت كه عثمان آن را خوش نداشت ، « 1 » پس وى را دروغگو شمرد « 2 » و او گفت : گمان نمىكردم كه هيچ‌كس مرا دروغگو شمارد آن هم پس از آنكه پيامبر گفت : زمين دربر نگيرد و آسمان سايه بر سر كسى نيفكند كه راستگوتر از ابو ذر باشد ، سپس او را به ربذه فرستاد و ابو ذر مىگفت : حق‌گويى براى من دوستى نگذاشت و چون به ربذه رفت ، گفت : پس از كوچيدنم به شهر پيامبر ، عثمان مرا به بيابان‌نشينى برگردانيد . و گفت : على ، ابو ذر را بدرقه كرد و مروان خواست از وى جلوگيرى كند ، على تازيانهء خود را ميان دو گوش مركب او زد و در اين‌باره ميان على و عثمان سخنى درگرفت تا عثمان گفت : تو نزد من برتر از او نيستى و با يكديگر درشتى نمودند و مردم سخن عثمان را ناپسند شمردند و ميان آن دو افتادند تا آشتىشان دادند . و نيز روايت شده كه چون عثمان از مرگ ابو ذر در ربذه آگاه شد گفت : خدا رحمتش كند ! عمار بن ياسر گفت : آرى ، خدا از سوى همهء ما رحمتش كند ! عثمان گفت : اى گزندهء . . . پدرت ! آيا مىپندارى من از تبعيد او پشيمان شدم ؟ كه تمام داستان ، هنگام ياد از درگيرىهاى عمار خواهد آمد . و از طريق ابن خراش كعبى آورده‌اند كه گفت : ابو ذر را در سايبانى مؤيين يافتم و مىگفت : چنان امر به معروف و نهى از منكر كردم تا حق‌گويى براى من دوستى نگذاشت . و از طريق اعمش از زبان ابراهيم تيمى آورده‌اند كه پدرم گفت : از ابو ذر پرسيدم چه موجب شد كه تو در ربذه فرود آيى ؟ گفت : نيكخواهى و اندرز به عثمان و معاويه .
هامش
( 1 ) . در روايت واقدى و مسعودى كه بيايد مىبينيم كه او گفت : از پيامبر شنيدم كه مىگفت : چون پسران ابو العاص به سى مرد رسند . . . تا پايان حديث . ( 2 ) . به روايت واقدى عثمان گفت : واى بر تو ابو ذر ! بر رسول خدا دروغ مىبندى ؟