تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الغدير ( فارسى ) — صفحة 427

مساهمون:

ص٤٢٧
زر را بركشيده و بر روى هم چيدند چندان كه مردى ايستاده بود از پشت آنها عثمان را نمىديد . عثمان گفت : من اميدوارم عاقبت عبد الرحمن خير باشد ، زيرا او صدقه مىداد و مهمان‌نواز بود و ميراثش هم به اندازه‌اى است كه مىبينيد . كعب الاحبار گفت : راست گفتى اى امير مؤمنان . ابو ذر عصا را بلند كرد و با آن به سر كعب كوبيد و بىهيچ پروايى از درد آن گفت : اى يهودىزاده ! دربارهء مردى كه مرده و اين همه ثروت بر جاى گذاشته مىگويى كه خدا خير دنيا و آخرت به او داده و با قاطعيت چنين چيزى بر خدا مىبندى با آنكه من شنيدم كه پيامبر مىگفت : خوش ندارم كه به هنگام مردن پولى همسنگ يك قيراط ( يك چهارم از يك ششم دينار ) بر جاى گذارم . عثمان به او گفت : چهره‌ات را از من دور ساز . گفت : به مكّه بروم ؟ گفت : نه به خدا . گفت : آيا جلوگيرى مىكنى از اينكه به خانهء پروردگارم روم و او را بپرستم تا بميرم ؟ گفت : آرى به خدا . گفت : پس به شام بروم ؟ گفت : نه ، به خدا . گفت : پس به بصره . گفت : نه ، به خدا جايى به جز اين شهرها را برگزين . گفت : نه به خدا به جز آنچه برايت ياد كردم جايى را اختيار نخواهم نمود و اگر مرا در مدينه كه براى همراهى با پيامبر به آنجا كوچيدم رها كنى آهنگ هيچ شهرى نخواهم كرد و تو مرا به هرشهرى خواهى تبعيد كن . گفت : من ترا به ربذه مىفرستم . گفت : بزرگ است خدا ، راست گفت پيامبر كه همهء آنچه را به من خواهد رسيد برايم پيشگويى كرد . عثمان گفت : به تو چه گفت : ؟ گفت : مرا خبر داد كه از اقامت در مكّه و مدينه ممنوع مىشوم و در ربذه مىميرم و كار كفن و دفن مرا گروهى كه از عراق به سوى حجاز مىروند بر گردن مىگيرند و همسر ابو ذر - و به گفتهء برخى دخترش - را سوار شترى كرده و عثمان دستور داد مردم از جاى خود به سوى او برنخيزند تا وى به ربذه كوچ داده شود . پس چون از مدينه بيرون شد همان‌گونه كه مروان وى را مىبرد على پيدا شد و همراه با او نيز دو پسرش و نيز برادرش عقيل و عبد اللّه بن جعفر و عمار بن ياسر بودند . مروان كه به ايشان برخورد ايراد كرد : على ! امير مؤمنان مردم را از همراهى با ابو ذر و مشايعت او در اين راه منع كرده است ، اگر نمىدانى آگاهت كردم . على به‌سوى او تاخته و تازيانه‌اش را ميان دو گوش مركب وى كوفت و گفت : دور شود ! خدا ترا به آتش اندازد و خود با