او از من نيست و من از او نيستم و هركس دروغ ايشان را راست نشمرد و در بيدادگرىها ايشان را يارى و همپشتى ننمود او از من است و من از او . « 1 »
و آنانند كه پيامبر در نظر گرفته و گفته است : پس از من امرايى خواهند بود كه آنچه مىگويند نمىكنند و كارهايى مىكنند كه دستور آن را ندارند . « 2 »
آرى ، عثمان ايشان را به كار مىگمارد و خود بهتر از هركسى ايشان را مىشناسد با آنكه پيامبر صلّى اللّه عليه و آله گفت : هركس كارگزارى از مسلمانان را به كار گمارد و بداند كه در ميان ايشان شايستهتر و داناتر از او به كتاب خدا و سنت پيامبرش هست ، به خدا و پيامبر و به همهء مسلمانان خيانت كرده است « 3 » .
پس روزگار آن جوانان ، روزگار هلاك امّت محمّد و عصر تباهى آنان است ، فتنهها از ايشان آغاز شد و بر ايشان بازگشت ، كه چون در آن روز مىنگرى مىبينى فرمانروا ، يا رانده شدهاى لعنت شده است يا قورباغهاى مانند او يا تبهكارى كه قرآن پرده از روى كارش برداشته يا آزاده شدهاى دورو يا جوانكى ستمگر يا كودكانى بىخرد .
و البتّه خليفه در پس و پشت همهء اينها آرزوى آن را داشت كه كليدهاى بهشت نيز به دست او باشد كه تا آخرين نفر ايشان را به آنجا داخل كند . احمد از طريق سالم بن ابى الجعد آورده است كه عثمان مردمى از ياران رسول صلّى اللّه عليه و آله را كه عمار بن ياسر در ميان ايشان بود بخواند و گفت : من از شما پرسشى مىكنم و دوست دارم كه به من راست بگوييد .
شما را به خدا سوگند ، آيا مىدانيد كه پيامبر ، قريش را بر ديگر مردم و بنى هاشم را بر قريش ترجيح مىداد ؟ آن گروه خاموش شدند . پس عثمان گفت : اگر كليدهاى بهشت در دست من باشد به بنىاميه مىدهم كه تا آخرين نفر ايشان وارد شود ( اسناد اين گزارش صحيح است و همهء راويان ميانجى آن مورد اطمينان و از راويان كتابهاى صحيحاند ) . « 4 »
گويا خليفه مىپندارد اقدامى كه در بخشيدن اموال به راه انداخته در آينده در آستانهء
هامش
( 1 ) . مسند احمد : 4 / 267 .
( 2 ) . همان : 1 / 456 .
( 3 ) . سنن بيهقى : 10 / 118 ؛ مجمع الزوائد : 5 / 211 .
( 4 ) . مسند احمد : 1 / 62 .