و به گزارش امام ابو حنيفه : اگر سرپرستى را به عثمان واگذارم خاندان ابو معيط را بر گردن مردم مىنشاند و به خدا كه اگر چنين كنم چنان كند و اگر چنان كند نزديك باشد كه به سوى او به حركت درآيند تا سرش را جدا كنند . اين گزارش را قاضى ابو يوسف آورده است . « 1 »
و باز عمر است كه به عثمان وصيت مىكند : اگر به سرپرستى اين كار رسيدى از خدا بترس و خاندان ابو معيط را برگردن مردم سوار مكن . « 2 »
و همين وصيت را على و طلحه و زبير هنگامى به رخ او كشيدند كه وليد بن عقبه را فرماندار كوفه گردانيد و به او گفتند : مگر عمر به تو وصيت نكرد كه خاندان ابو معيط و امويان را بر گردن مردم ننشانى ! او در پاسخ ايشان چيزى نگفت . « 3 »
تمام كوشش آن صرف او مىشد كه چنان حكومت اموى مقتدرى در شهرهاى اسلام بيناد نهد كه ديگران را مغلوب گردانيده نام ايشان در سدههاى گذشته را نيز از يادها ببرد ، ولى سرنوشت محتوم با خواستههاى او مخالفت كرد و ياد نيكو و جاودانه و بازماندگان بههمپيوسته در ميان گروهها و روزگاران را براى خاندان على گذاشت امّا كسى را نمىيابى كه خود را به خاندان ابو سفيان بچسباند و هركه هم براستى از ايشان باشد نسب خود را پوشيده مىدارد و هنگام ياد از آن ، پنهانى سخن مىگويد كه گويى تنها سخن از گذشته است ، پس نه يادى از بازماندگانشان مىبينى و نه كمترين آوازى از ايشان مىشنوى .
خليفه در پس و پشت آن نيت دليرانهء خود ، در پس و پشت آرزوى ابو سفيان راه مىسپرد كه روز خلافت يافتن او گفت : خلافت را همچون گوى بگردان و امويان را ميخهاى آن قرار ده . اين بود كه سرپرستى كار را در پايگاههاى حساس و شهرهاى بزرگ بهدست كودكان بنىاميه و جوانان ستمگر و خودپسند ايشان سپرد كه در آغاز جوانى
هامش
( 1 ) . الآثار 217 .
( 2 ) . الطبقات ، ابن سعد : 3 / 247 ؛ الانساب ، بلاذرى : 5 / 16 ؛ الرياض النضرة : 2 / 76 .
( 3 ) . الانساب ، بلاذرى : 5 / 30 .