تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الغدير ( فارسى ) — صفحة 404

مساهمون:

ص٤٠٤
و بلاذرى مىنويسد : عثمان بسيار مىشد كه كسانى از امويان را كه از صحابهء پيامبر نبودند به فرمانروايى برمىگماشت و آنگاه از عمّال او كارهايى سرمىزد كه ياران محمّد را بد مىآمد و به سرزنش او برمىخاستند ، ولى او ايشان را بر كنار نمىكرد و چون در شش سال اخير خلافتش تمام امتيازات را يكسره به عموزادگانش داد ايشان را فرمانروايى بخشيد و ابن ابى سرح را بر مصر حاكم كرد و او چند سال در آنجا بماند تا مردم مصر به شكايت از او آمده تظلم نمودند ( تا آنجا كه مىنويسد : ) چون مصريان آمده از ابن ابى سرح شكايت كردند نامه‌اى تهديدآميز به وى نوشت و او نپذيرفت كه از كارهايى كه عثمان وى را از آن منع كرده بازايستد و برخى از مصريان را كه براى شكايت از او به نزد عثمان شده بودند چندان بزد تا او را كشت . پس هفتصد تن از مردم مصر به مدينه شدند و به مسجد درآمده و از آنچه ابن ابى سرح با ايشان كرده بود هنگام نماز نزد ياران محمّد شكايت كردند . پس طلحه به سوى عثمان برخاست و سخنى درشت با او گفت و عايشه نيز كس نزد وى فرستاد و از او خواست كه داد ايشان را از عامل خود بگيرد و علىّ بن ابى طالب كه سخنگوى قوم بود بر وى درآمد و به او گفت : اين قوم از تو مىخواهند كه به جاى اين مرد ، ديگرى را بنشانى و از وى خونى هم مطالبه كنند ، پس بركنارش كن و در ميانه داورى نماى . پس اگر حقّى بر گردن او ثابت شد داد ايشان را از او بگير . عثمان به ايشان گفت : مردى را برگزينيد تا به جاى او بر شما حاكم گردانم . مردم به ايشان پيشنهاد كردند كه محمّد بن ابو بكر را برگزيند . ايشان نيز گفتند : محمّد را بر ما امارت ده . پس او فرمان حكومت مصر را براى او نوشت و با ايشان گروهى از مهاجر و انصار را فرستاد تا در آنچه ميان ايشان و ابن ابى سرح رفته بنگرند ، كه در آينده ، همهء ماجرا و نامهء عثمان را به ابن ابى سرح در شكنجه دادن همين گروه خواهيم آورد . « 1 » امينى گويد : اين ابن ابى سرح همان است كه پيش از فتح مكّه مسلمان شد و به مدينه كوچيد ، سپس مرتد شد و به مشركان قريش پيوست و روى به مكّه آورد و به ايشان گفت : من هرجا بخواهم محمّد را به حركت درمىآورم . در روز فتح مكّه پيامبر دستور داد كه
هامش
( 1 ) . الانساب : 5 / 26 .