آنكه ابو سفيان به او سوگند مىخورد ، من هميشه اميد آن را براى شما دانستم و البتّه كه به صورت ارث به كودكان شما خواهد رسيد . « 1 »
و ابن عساكر از قول انس آورده است كه ابو سفيان پس از كور شدنش بر عثمان درآمد و پرسيد : اينجا كسى هست ؟ گفتند : نه . گفت : خدايا ! كار را به همانگونهء جاهليت بگردان و كشوردارى را به صورتى غاصبانه ، و امويان را ميخهاى زمين . « 2 »
و ابن حجر مىنويسد : وى در روز احد و روز احزاب سركردهء مشركان بود و ابن سعد دربارهء روزگار مسلمانىاش مىگويد : چون مردم را ديد كه به دنبال پيامبر گام برمىدارند بر او رشك برد و در دل گفت : چه مىشد اگر دوباره گروهى را براى ( برابرى ) با اين مرد فراهم مىكردم ، پس پيامبر به سينهاش كوبيد و گفت : در آن هنگام خدا رسوايت مىكند .
و به روايتى : در دل گفت : نمىدانم چرا محمّد بر ما چيره شد ؟ پس پيامبر به پشتش زد و گفت : به نيروى خدا بر تو چيره شد . « 3 »
و اگر از امير مؤمنان دربارهء اين مرد توضيح بخواهى كه كار از كاردان خواستهاى ، زيرا در يك سخن از وى مىخوانيم معاويه آزاد شدهء پسر آزاد شده ، حزبى است از اين حزبها . او و پدرش همواره با خدا و رسول او دشمن بودند تا با كراهت به اسلام درآمدند . « 4 »
و برايت همين بس كه در نامهاى به معاويه مىگويد : اى پسر صخر ! ( نام ابو سفيان ) اى لعنتىزاده « 5 » و شايد كه با اين سخن خود اشاره به روايتى دارد كه سابقا آورديم ، زيرا به موجب آن ، پيامبر ، او ( ابو سفيان ) و دو پسرش يزيد و معاويه را لعنت كرد و اين هنگامى بود كه ديد او سوار است و يكى از دو پسرش دهانهء مركب را به دست گرفته و ديگرى آن را مىراند . پس پيامبر گفت : بار خدايا ! راكب و مركوب و افسار به دست را لعنت كن . « 6 »
و ابن ابى الحديد نامهاى از نامههاى على را به معاويه آورده است كه در آن
هامش
( 1 ) . مروج الذهب : 1 / 440 .
( 2 ) . تاريخ ، ابن عساكر 5 6 / 407 .
( 3 ) . الاصابة : 2 / 179 .
( 4 ) . تاريخ طبرى : 6 / 4 .
( 5 ) . شرح ، ابن ابى الحديد : 2 / 411 و 4 / 51 .
( 6 ) . ر ك : الغدير ( متن عربى / چ 2 ) : 3 / 252 .