گمان نمىكنم ابن عمر در بازگوكردن اين گزارش ، لاف آن را زده باشد كه خود در آن انجمن بوده و البته نمىتوان چنان لافى هم بزند ، زيرا كه او در آن هنگام نزديك به هفت سال داشته و در سال سوم پس از برانگيخته شدن پيامبر زاده شده « 1 » و روشن است كه كودكى چون او را به چنان انجمن پرشكوهى راه نمىدهند كه در آن سرور مكيان را جامهء مرگ پوشاندهاند و پيامبر بزرگوارىها سرپرستى كارش را به گردن گرفته است و بزرگان قريش نيز دوشادوش نشستهاند . پس ابن عمر ناگزير بايد گزارش آنجا را از زبان كسى ديگر بازگو كرده باشد كه وى آنجا بوده و از گفتگوها آگاه شده است ، و آن كس نيز يا بايد فرزند آن درگذشته باشد كه سرور ما امير مؤمنان است و آنچه روشن شده و از زبان وى رسيده ، در جلد هفتم گذشت ، يا بايد ديگر فرزندان او : طالب ، عقيل و جعفر باشند كه در اين باره كوچكترين سخنى نگفتهاند ، يا بايد برادر آن درگذشته باشد كه آنچه را بايد از زبان وى دانست ، در جلد هفتم گذشت و يا بايد برادرزادهء او ، بزرگترين پيامبران باشد كه سخنان او را نيز آورديم . پس ابن عمر آن روايت را از كه گرفته و چرا نام او را انداخته ؟
و چرا در يكى از دو روايتى كه از زبان وى آمده ، ابو جهل را با ابو طالب انباز گردانيده ؟ با آنكه هيچكس جز او چنين كارى نكرده ، آيا در ميان راويان سخن او كسى هست كه بتوان گفت همهء اينها را ساخته و بر وى بسته ؟ گمان نيكو بدار و روايت را مپرس !
اينها را بگذار روى رواياتى كه پيرامون فرود آمدن اين آيه آورده و از مجاهد و قتاده دانستهاند « 2 » ، زيرا پشتوانهء سخنان آن دو نيز با همين روايتهاست يا آنها را از زبان كسانى ناشناس شنيدهاند . پس رواياتى بدينگونه و بدون سند پيوسته نمىتواند دستافزار كارى سهمناك گردد ، مانند بيرون بردن ابو طالب از مرز آيين ، آن هم پس از آنكه داور ارجمند با آواى خويشتن بستگى او را به كيش راستين نمايان ساخته و او خود در راه آن با پشتوانهاى نيرومند به جانفشانى و پاسدارى برخاسته است .
نمونهاى از تفسير سخن خداوند به گونهاى خودسرانه و بىپشتوانه را نيز مىتوان در گفتارى يافت كه بىهيچ سند پيوستهاى از زبان قتاده و هممسلكان او بازگو كرده و آن آيه
هامش
( 1 ) . الاصابة : 2 / 347 .
( 2 ) . تاريخ ابن كثير : 3 / 124 .