از ياران پيامبر است كه آن حكم دربارهء هركسى كه ايشان را لعنت و دشنام فرستد شامل او هم مىشود چه رسد كه به اعتقاد ما او بىچونوچرا سرور همهء صحابه است و سرور اوصيا و سرور همهء گذشتگان و آيندگان - به جز عموزادهاش - و خود جان پيامبر اكرم است به تصريح قرآن . پس لعنت و دشنام دادن به او ، لعنت و دشنام دادن به پيامبر است چنانچه خود او صلّى اللّه عليه و آله گفت : هركس على را دشنام دهد مرا دشنام داده و هركس مرا دشنام دهد خدا را دشنام داده است . « 1 »
مروان هميشه در پى موقعيتى مىگشت كه آسيبى به اهل بيت عصمت و طهارت برساند و در جستجوى فرصتها بود كه آنان را بيازارد . ابن عساكر مىنويسد : مروان از به خاك سپردن حسن در خانهء پيامبر جلوگيرى كرد و گفت : نمىگذارم كه پسر ابو تراب را با رسول در يك جا به خاك كنند با آنكه عثمان در بقيع دفن شده است . مروان آن روزها معزول بود و با اين كار خود مىخواست خشنودى معاويه را به دست آورد . و همچنان با هاشميان دشمنى مىكرد تا مرد . « 2 »
اين ( معاويه ) چه خليفهاى است كه براى جلب رضايت او عترت پيامبر را مىآزارند و چه كسى و چه كسى سزاوارتر از حسن ، دختر زادهء پاك پيامبر است براى خاك سپردن در خانهء او و با كدام حكمى از كتاب خدا و سنت رسول و با كدام حق ثابت ، روا بود كه عثمان در آنجا دفن شود ؟ آرى همان كينههايى كه مروان از بنى هاشم در دل نهان داشت او را وادار كرد كه در روزگار على ، ابن عمر را به طلب خلافت و جنگ به سبب آن تشويق كند . ابو عمر از طريق ماجشون و ديگران آورده است كه مروان پس از كشته شدن عثمان همراه با گروهى بر عبد اللّه بن عمر درآمد و همگى خواستند با او بيعت نمايند . گفت : با مردم چگونه راه بيايم ؟ گفت : تو با ايشان بجنگ و ما هم همراه تو با ايشان مىجنگيم .
گفت : به خدا كه اگر همهء مردم زمين گرد من فراهم آيند و فقط فدكيان باقى بمانند با ايشان نخواهم جنگيد . پس ايشان از نزد او بيرون شدند و مروان مىگفت :
هامش
( 1 ) . المستدرك ، حاكم : 3 / 121 ؛ مسند احمد : 6 / 323 كه طرق اين حديث را در آينده مفصلا برايت خواهيم آورد .
( 2 ) . تاريخ ، ابن عساكر : 4 / 227 .