تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الغدير ( فارسى ) — صفحة 353

مساهمون:

ص٣٥٣
و گفت : به همين‌گونه بمان ! و پس از آن هميشه چشمش پرش داشت تا مرد . و در گزارش مالك بن دينار : پيامبر صلّى اللّه عليه و آله به حكم بگذشت و حكم شروع كرد به مسخره‌كردن پيامبر صلّى اللّه عليه و آله با حركات انگشتش . پس پيامبر او را ديد و گفت : خدايا او را به لرزش و ارتعاش دچار كن . پس در همان جا دچار لرزش و ارتعاش گرديد و حلبى مىافزايد : و ابتلايش به اين بيمارى پس از آن بود كه يك ماه بيهوش افتاده بود . « 1 » گزارش بالا را از طريق حافظان : طبرانى ، بيهقى ، حاكم آورديم و درست بودن آن را باز نموديم . « 2 » و بلاذرى مىنويسد : حكم ابن ابى العاص در جاهليت همسايهء پيامبر بود و پس از ظهور اسلام بيش از همهء همسايگان ، او را آزار مىرساند ، پس از فتح مكّه به مدينه آمد و در دين او طعن و ترديد داشتند ، پشت سر پيامبر راه مىافتاد و با تكان دادن دهان و بينى تقليد درمىآورد و چون او به نماز مىايستاد . وى هم پشت سرش مىايستاد و با حركات انگشتان مسخره‌بازى درمىآورد و به همان‌گونه در حالت ارتعاش ماند و به جنون مبتلا شد و يك روز كه پيامبر در خانهء يكى از زنانش بود او دزديده نگاه مىكرد و چون رسول وى را بشناخت با نيزه‌اى كوچك بيرون شد و گفت : كيست كه اين قورباغهء ملعون را از سوى من جواب بدهد ؟ سپس گفت : به خدا كه او و خاندانش نبايد با من در يك جا باشند پس همه‌شان را به طائف تبعيد كرد و چون رسول درگذشت عثمان به شفاعت از ايشان با ابو بكر سخن گفت و خواست كه بازشان گرداند او نپذيرفت و گفت : من رانده‌شدگان رسول را پناه نمىدهم . سپس كه عمر خلافت يافت با او نيز دربارهء ايشان به سخن پرداخت و او نيز پاسخى مانند ابو بكر داد و چون عثمان به خلافت رسيد ايشان را به مدينه درآورد و گفت : من دربارهء ايشان با رسول سخن گفته و از او خواسته بودم كه بازشان گرداند و او به من وعده داده بود كه به ايشان اجازهء بازگشت دهد ، ولى پيش از اجازه درگذشت ، پس مسلمانان از اينكه ايشان را به مدينه وارده كرده بود زبان به
هامش
( 1 ) . الاصابة : 1 / 345 ، 346 ؛ السيرة الحلبية : 1 / 337 ؛ الفائق ، زمخشرى : 2 / 305 ؛ تاج العروس : 6 / 35 . ( 2 ) . ر ك : الغدير ( متن عربى / چ ؟ ؟ ؟ ) : 1 / 237 .