چون فردا شد آن دو را ديدند كه دست در دست يكديگر با هم سخن مىگفتند . « 1 »
امينى گويد : از اين داستان مىفهميم كه خليفه آب و ملكى را خريده كه در آن حقى براى وقف پيامبر بوده كه خريدن آن جايز نبوده ، پس اگر از اين موضوع آگاهى داشته كه سياق حديث نيز همين را مىرساند ، زيرا او معتذر به ناآگاهى نشد و تازه امام هم اشارتا همين را رساند كه گفت : و من دانستم كه آن را جز تو كسى نخرد . در اين حال چه مجوّزى اين معامله را بر وى روا گردانيده و اگر هم نمىدانسته كه امام او را آگاه ساخته ، پس ديگر آن مجادله و خصومت و تازيانه بلندكردن چه معنى داشته كه امام هم ناچار شود عصا بلند كند تا آنجا كه عبّاس آن دو را از هم جدا نمايد . مگر از شنيدن سخن حق بايد خشم گرفت ؟ آيا هشدار دادن ناآگاهان و راهنمايى نادانان براى يك انسان متدين خشمآور است ؟ تا چه رسد به كسى كه در اسلام بالاترين پايگاه را احراز كرده است ؟
و گمان مىكنم ذيل روايت را به آن چسبانده باشند تا آنچه را در روايت بوده اصلاح كنند و بر فرض هم كه صحيح باشد سودى به حال ايشان ندارد ، زيرا امام هيچ كوششى را در نهى از منكر فرونمىگذارد . خواه بهجا آرندهء منكر از انجام آن بازايستد يا اينكه او عليه السّلام از خضوع وى در برابر حق نااميد شود و بههرحال كه او عليه السّلام براى عشق به اسلام با ايشان همراهى مىنمود و جز در هنگامى كه مىديد به حق عمل نمىشود بر سر خشم نمىآمد . پس هرساعتى حكم خود را دارد - از نرمى و درشتى - و به همينگونه بايد باشد هراصلاحطلب مبرّى از اغراض خصوصى كه فقط براى خدا خشم مىگيرد و براى حق و به سوى حق دعوت مىكند .
27 - خليفه در شب وفات امّ كلثوم
بخارى در صحيح خود در بحث از جنائز باب مرده را براى گريهء خاندانش بر او عذاب مىكند و باب كسى كه در قبر زن داخل مىشود به اسناد از طريق فليح بن سليمان
هامش
( 1 ) . مجمع الزوائد : 2 / 227 .